گذشتند روزها تلخ

بین دختران فامیل من تنها عروسی بودم که لباس عروسم را خریدم. یادمه وقتی بهم پیشنهاد شد که بجای اینکه لباسی که دست چندمه را کرایه کنی مبلغ بیشتری میدیم و میخری و برای خودت نگه میداری و شاید بعدها که دختر دار شدی بعنوان یادگاری به اون بسپاری . خدا را چه دیدی ! شاید دختر خیالی از آن خوشش آمد و خودش نیز شب عروسی آن را پوشید .

لباس عروسم را خیلی دوست داشتم . بر عکس سرویس جواهرم ! آن حریر های پر چین . آن سنگهای زیبا .... و آن تکه دوزی هایی که چشم نواز بود . آن دوخت زیباتر ...همه و همه ش را دوست داشتم . روزی که برای پرو پوشیدمش وقتی آن خانم فروشنده پرده را کنار زد تا از پشت مرتبش کند ... وقتی مرا از توی آینه برانداز کرد دو دستش را بهم چسباند و ناگهای "وای " عمیقی کشید و لبخند عمیقتری ... با دست شانه های نحیفم را در دست گرفت و مرا به سمت خودش چرخاند . موهایم را روی شانه هایم جلو اورده بودم تا بتواند بندهایش را مرتب ببندد . آرام موهایم را به سمت پشت روانه کرد و باز نگاهم کرد . طوری با هوس نگاه میکرد که خجالت کشیدم .

گفت معرکه است معرکه ! دقیقا خود سیندرلا شده ای در این لباس . انگار برای خود خودت دوخته باشن . کمی از اینه خودم را نگاه کردم ... زیبا بود و زیبایم کرده بود . نفس عمیقی کشیدم و سینه هایم را ستبرتر کردم و زیباییش دو چندان شد . همزمان با این کارم خندید و گفت لباس زیرت را عوض کنی همه چیزش میزان است . تاج هم انتخاب کردم . یک تاج خیلی خیلی ظریف ! ولی تو جلو آمدی و گفتی تاج نباشد بهتر است . دوست دارم از این سنگهای ریزی که روی پیشانی می آید باشد . و با دست به سمت ویترین اشاره کردی . زن اما میخواست قانعت کند که تاج زیباتر است ولی تو قانع نشدی ... ولی ان هم زیبا بود . زیبا شده بودم . زیبا و خواستنی ...

روزی که نوبت آرایشگاه داشتم برای اصلاح و رنگ و ماسک برای آخرین بار گوشیم را چک کردم . منتظر یک معجزه بودم . معجزه ای که آن روز هیچ وقت رخ نداد ...

میدانی ! من همه ی این زیبایی ها را با دیگری میخواستم . من دوست داشتم وقتی حریر بلند لباسم را در دستم دارم دست دیگرم به دور بازوان او حلقه بسته باشد . من دوست داشتم وقتی نگاهی به چهره ام دوخته میشود چشمان عسلی روشن او باشد . همان اویی که تمام ارزوهایم در او خلاصه شده بود .

من دوست داشتم بند های مچ کفشم را او برایم ببندد و باز خیلی آرام پایم را نوازش کند و بگوید با این پاهای ظریف و کشیده آرام آرام به خلوت قدم گذاشته ای ؟ و من تنها بخندم و هی بخندم و هی بخندم ...

اما معجزه رخ نداد . او نیامد . من ماندم و دستهای مردانه ی تو ! من ماندم با همان حس اکراه نسبت به تو .. 

عروس شدم ! به قول خودت فرشته ای زیبا که زمینی شده . با آن سنگهای ریزی که به سلیقه ی تو حالا بین موها و پیشانی ام برق میزدند ...

عروس تو شدم ! عروس توئی که وقتی دستانت را به سمتم دراز کردی دستانم سرد سرد بود ...

عروس تو ! توئی که وقتی باریکی کمرم را در دستانت گرفتی تا مرا به سمت سالن هدایت کنی تمام من درد گرفت ....

منی که انگار زنجیر و گوی های فلزی و سربی به پاهایم بسته باشند . منی که لباسم مانند زره ای سنگین مرا درون خود حبس کرده بود . منی که دسته گلم همچون خاری چشمهایم را می سوزاند ... زخمی میکرد ... منی که خون به دلم شد وقتی درون جایگاه خود قرار گرفتیم تا بعقد هم در آییم ...

منی که همچون فیلمهای خارجی منتظر این بودم که او از درب وارد شود و میان حرفهای عاقد بپرد و بگوید من به این ازدواج راضی نیستم . ولی هیچ وقت کسی بین حرف عاقد و میان صیغه ی عقد جاری نشد . و من و تو خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم به هم محرم رسمی و شرعی و عرفی شدیم ...

بعد از جشن ! بعد از مراسم بزم خیلی خسته به سمت خانه مان روان شدیم . یادت هست ؟ درخواست پدرم این بود که خیلی زود عروسی کنیم . و تو گفتی همین حالا برای عروسی آماده ام و مادرم تنها دو ماه فرصت خواست تا جهازم را جور کند . خرد و ریزهای لازم را خیلی زود خریدیم و تو هم خانه ات را سپردی به دست نقاش و بنا تا دقیقا به شکل خانه ی تازه عروس و دامادی رنگینش کنند . خیلی زود همه چیز پیش میرفت ... و من هر روز و هر روز منتظر او بودم . اوئی که تمام خرت و پرت های پیش از آن را به ذوق زندگی در کنار او انتخاب کرده بودم . حتی برای خرید رو تختی نظر او را پرسیده بودم .

ولی نبود ...

درب اتاق خوابم به سمت تخت دو نفره ای باز میشد که او منتظرم نبود ...

تلخ ترین ! پر دلهره ترین ! سردترین ! شب عمرم را آن شب کنار تو تجربه کردم .

و به جرات میدانم که من تنها عروسی بودم که می ترسیدم از اینکه مهمانها بعد از عروس برون ترکم کنند و با تو در آن خانه تنها بمانم ...

گذشت و گذشت و گذشت ...

شبهای با تو و بی او یکی یکی گذشت ...

ترسها تبدیل به عادت شد و من بعدها فهمیدم باید تن بدهم . به تو ! به زندگی ! به اجبار و این فهمیدن برایم تاوان سختی داشت ...

امشب ولی خدا را شاکرم که بعده این همه سال این روزها از سر عادت با تو نفس نمی کشم . با تو نمیخورم . با تو نمی خوابم . با تو زندگی نمی کنم . خدا را شاکرم که این روزها دلتنگت می شوم . مشتاقانه به انتظار بازگشتت می مانم و حتی گاهی با شیطنت از تو میخواهم هر چه زودتر کار را پایان دهی و به خانه برگردی تا سکوت خانه مان را منتفی کنی ...

نیم ساعت قبل برایت نوشتم " برای که پول در می آوری وقتی زنت چشم انتظارت است " در جوابم نوشتی چشمی که مرا بطلبد برایش جان میدهم پول که هیچ ! و به فاصله ی کمتر از یک دقیقه نوشتی برای منزل چیزی نمی خواهی ؟ در راهم ...

+ زندگی پست و بلندی های زیادی دارد ! گاهی برای گذر از آنها باید همه چیزت را بدهی ... مرد ان است که حتی اگر همه چیزش را باخت از پا ننشیند ... من در زندگی زمانی فکر میکردم همه چیزم را باخته ام ولی حالا که فکر میکنم دلی داشتم که نباخته بودم . ولی این روزها با دل زندگی میکنم . با دلی که میتواند درک کند زندگی چقدر می ارزد ...

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رويا

اون مردى ك من دوسش دارم هنوز سربه بالين كس ديگه اى نذاشته نميدونم اگه بذاره چى كارميكنم ولى ازاونجاييكه آدم انتقامجويى هستم شايد ازش متنفر شم ميگم شايد چون حسى ك ب اون دارم با همه ى حس هاىى ك تجربه كردم متفاوته!متاسفم ك تسليم شدى اميدواربودم كه ديگه اون مردو دوست نداشته باشين و به زندگى فعليتون علاقه مند باشين فقط براى اينكه حس ميكنم اينجورى زندگى پرا از درده وآدم هيچ لذتى از زندگى نميبره

رويا

البته اينكه گفتم دعاكن مشكلم حل بشه تنها اين نبود كه علاقه اى ك بهش دارمو از دست بدم ميشه يه اتفاق ديگه بيفته!البته ب نظرمن اين جنونه ك هيچ وقت ازبين نميره اگه ى روز اون مرد ى آدم عوضى بشه عشق من ب اون ازبين خواهد رفت اين جنونه ك باعث ميش چشمو گوش آدم بسته شه وبدى هاى طرف رو نبينه(قصد توهين ندارم منظورعشق بيش ازاندازس)اين اقايى كه شما بهش علاقه دارى مشخصه داره دروغ ميگه يا به شما يا به همسرش!ب نظر شما ادمى كه پيوسته دروغ ميگه عوضى نيس؟من اگه ب اون مرد علاقه دارم واسه اينكه يه چيزايى توش ديدم كه تو هيچ كس نديدم نه به خاطر علاقه اى كه به من داره شايد اگه هيچ علاقه اى ب من نداش بازهم من عاشقانه دوستش داشتم

رويا

بله حق با شماس اميدوارم هر اتفاقى ك باعث شيرين شدن زندگى شماس بيفته

رويا

ديگه نمينويسى؟

رز

سلام سراب جان.راستش من تازه وارد هستم ودیروزتمام نوشته های شمارامطالعه کردم.اولش خیلی رنجیده خاطرشدم به خاطرسرنوشتتان که قسمت نشد باعشقتان زیریک سقف باشید اما خوب که به نوشته هایتان وهمچنین دست به قلم خوبتان دقت میکنم احساسم به من میگویدکه شمایک نویسنده هستیدوتمام این مطالب هم یک رمان عاشقانه است ونام مستعار سراب هم که برای خودتان انتخاب کرده اید نام برگذیده ی رمانتان میباشد.البته این یک تفکر میباشد ودرصورت اشتباه امیدوارم من را ببخشی.قربانت...................

خاطره

چفدزجرآور است به جای اس های تو اس کس دیگری می آید کسی شرعا با من محرم است ولی با دلم غریبه است یادش بخیر تو چقدر خوب میدانستی که گاهی دوست دارم سربه سرت بگذارم و بخندم تو همه چیز را در مورد من میدانستی گاهی جلوی اشکهایم را به زور میگیرم یادت هست به من میگفتی هیچ وقت نخواهم گذاشت گریه کنی چس چه شد که هر روز دلیل اشکهایم شدی دیگر طاقت ندارم سراب جان تو چگونه توانستی من نمیتوانم اما مجبورم

خاطره

من و او با هم همکلاسی بودیم تمام واحدهامونو با هم پاس کردیم بهترین دورانم بود تمام وقتم رو باهاش میگذروندم بشتر جمعه ها کوه میرفتیم با هم برف بازی میکردیم یواشکی به اسم دانشگا باهم پیک نیک میرفتیم صبحانه ناهار شام باهم بودیم گاهی سنگک و پنیر رو با لذت فراوان میخوردیم گاهی باهم از کلاس جیم میشدیم گاهی هم دعوا میکردیمات میگفتم چرا با فلان دختر حرف زدی اما مطمین بودم جز من کسی تو دلش نیست تو دانشگاه تو سلف غذا نمیخوردیم بیشتر اوقات جیم میشدیم باهم میخوردیم و از غذای همدیگه کش میرفتیم انقدر باهاش میخندیدم که ته نداشت اون گاهی میرفت واس کار نمی اومد سر کلاس من واسش پروژه هاشو انجام میدادم فک میکردم خوشبخترین فرد دنیامبه زور ازش جدا میشدم تا بیام خونه میگفت کاش شب نشه تا جدا بشیم اما الان چند ساله دو ساله که ندیدمت خیلی دلم براش تنگه خیلی زیاد

خاطره

دلم داره میترکه