به اجبار می گذرد

نمیدانم . نمیدانم این گذر زندگی از سر تسلیم است یا چیزی بنام عشق ...

نمیدانم . نمیدانم لحظات دو نفره مان با چه حسی میگذرد ...

فقط آنقدر میدانم در اوج لحظات خصوصی مان غمی در دلم نمایان میشود که من با همه ی وجودم در پی سرکوب ان هستم . غمی که میدانم اگر نمایان شود تار و پود زندگیمان را به فنا می برد . می پوساند و رج به رج تمامی تلاشمان را برای گستردگی این زندگی را متلاشی میکند ...

فقط آنقدر میدانم من هنوز در انتهای تمامی شب ها دلتنگ نگاهی میشوم که مرا همه جوره طلب میکرد . نه تنها در زمان شادمانی ...بلکه در تمام لحظات زندگی ...

ایکاش نگاهت کمی بوی اشنایی میگرفت تا در نفس نفس زدنهای دو نفره مان از عطرش مست میشدم . مثل تمامی نفسهای اشنای سالیان دور ...

 

+ عشق را نمی شود به اجبار دعوت کرد . عشق باید خودش همچون میهمانی ناخوانده بیاید . درب منزل دلت را بصدا در اورد. تو بگویی کیستی و او چیزی در جواب نگوید . باز بپرسی کیستی ؟ و باز سکوت کند . درب را بگشایی . رو به رویت لبخند بزند . تو در چشمانت اشک جمع شود و لبخندش را در هاله ای خیس تجربه کنی . با اغوشی باز به اون خوشامد بگویی ... او را مهمان خانه ای کنی که هیچ منتظر امدنش نبود ...

/ 7 نظر / 17 بازدید
رويا

فوق العاده بود

رويا

فقط احساس كردم بايدبت بكم اون مردى ك همه زندگيم بودحالا همه زندگى يه زن ديگس ديگه مال يه زن ديگس،ازدواج كرد به همين راحتى فقط دوس داشتم بهت بگم بدون اينكه منتظرجواب باشم احساس ميكنم خيلى زود چيزى ك ميترسيدم سرم ميادخيلى زودميرسم به جايى ك ت الان هستى!

نسرین

دقیقا یکی هستی مثل من با همون رنج با همون درد با همون راههایی که نرفتی

فوق العاده بود با این که ی پسر 28ساله هستم درکت میکنم سر منم اومده

دنیا

عالی بود درکت میکنم منم...

دنیا

چرا دیگه نمینویسی؟

سورا

سراب عزیز منم نمیتونم عشقمو به فرزاد فراموش کنم.اون الان ازدواج کرده........اما من هر روز تنها تر از قبلم