میهمان ناخواسته ای که ناز فراوان داشت

 

این ایام که نبودم در درونم اتفاقی در حال شکل گیری بود . نخواسته و ندانسته دعوتش کردیم به سرزمین آدم بزرگها .  آخر مرداد ماه بود که با بهت و حیرت به نشانه های بی بی چک خیره شده بودم و تو هم کلافه از اینکه چرا من انقدر ناراحتم . میگفتی خیلی وقت است که انتظارش را میکشیدی و من مبهوت از اینکه پس من چه ؟ من آدم نبودم که برای این همه تغییر جسمی و روحی ام تصمیم بگیرم ؟

آزمایش دادم و جواب مثبت در دستانم بود و دنبال پزشکی بودم برای مشاوره ! دکتر زن زیبا و جوانی بود . با دیدن برگه ی آزمایش اولین سئوالش این بود " بچه داری؟ " گفتم نه ! بلافاصله گفت پس مبارکتون باشه . دنیایی از غم پهنه ی صورتم را پوشاند تا حدی که دکتر از پشت میزش برخاست و چرخی زد و صندلی چرخ دارش را روبه رویم قرار داد و نشست . در حالیکه فشارم را میگرفت گفت " تا بحال مادر به این عبوسی ندیده بودم " شنیدن همین جمله برای سرازیر شدن اشکهایم کافی بود . اشک ریختم و با پشت دستم مثل بچه ها اشکهایم را پاک کردم . باز با مهربانی خاصی گفت غصه نخور . کم کم به تغییرات عادت میکنی . برو روی ترازو . وزنم 53/300 . درون برگه ای یادداشت کرد و مشخصات فردی ام را پرسید . اینکه سابقه ی بیماری دارم یا نه ؟ اینکه چندمین بارداری ام است و آیا سابقه ی سقط دارم یا نه . و و و ووو

وقتی تمام برگه را پر کرد با نگاهی مملو از تردید و وحشت نگاهش کردم و گفتم " خانم دکتر راهی هست تا این جنین را از بین ببرم " خودکار دستش را محکم روی برگه کوبید و با لحنی که اصلا با مهربانی چهره اش هماهنگ نبود گفت " در محضر خدا شرم نمی کنی " آن چنان این جمله را بیان کرد که من یک لحظه حس کردم دارد مرا می ازماید ... حرفم را نزده خوردم و دیگر نه من حرفی زدم و نه او . نسخه ای نوشت و جلویم گذاشت گفت قرصهایی که نوشته ام را طبق دستور میخوری . برای سونوگرافی هنوز زود است . تاریخ ها را حساب کرد و برایم وقت ماه جدید را مشخص کرد و گفت به سلامت ... انگار قهر کرده بود .

دو هفته از رفتم به نزد دکتر میگذشت که یک روز ناگهان حس کردم تمام لباسم خیس شده . وضعیتم بدتر از آنی بود که بخواهم طول روز صبر کنم تا کسی به دادم برسد . سریعا به همسر و مادرم خبر دادم و در کمتر از نیم ساعت بیمارستان بودم . درد شدیدی در ناحیه ی شکم و لگن داشتم . وقتی وارد سرویس بهداشتی شدم چیزی از درونم خارج شد و بعد از آن به شدت به خون ریزی افتادم . از ترس افت فشار پیدا کرده بودم . مادرم پشت در بسته ی توالت منتظرم بود و هر دم صدایم میزد . با ناله گفتم مادر به گمانم سقط کردم . سریعا به بخش زنان منتقل شدم و بعد از معاینه دکتر سونوگرافی نوشت که جواب سونوگرافی مثبت بود ولی تکه ای از جفت هنوز بر جدار رحم باقی مانده بود . اثری از جنین و ساک نبود .

سه ساعت بعد جهت کورتاژ به اتاق عمل انتقالم دادم و آخرین آثار بارداری را از جدار رحم خارج کردن ....

حالا من مانده ام و روحی که خدشه برداشته است از این سرگذشت شوم . از این ناشکری احمقانه ام و از این ناز کردن خدایم ... حالا منه خر گفته بودم بچه نمیخواستم تو که ادعایت میشود که خدایی و از دل بنده ات خبر داری چرا اینطور برایم ناز کردی ؟ خب خداجان میگذاشتی برایم می ماند . شاید دخترکی میشد مو بور و چشم عسلی که هر روز صبح مینشست تا موهایش را برایش گیس باف کنم . یا شایدم پسرکی میشد با موهایی بور و فرفری و دندانهایی درشت که وقت شیطنتش وقتی خونم به جوش می آمد با لبخندی شیطانی به چهره ام چشم می دوخت و من لبریز از حس مادرانه ی بی همتا می شدم . کاش با من مهربان تر از این بودی .

همسرم تا سه هفته با من کلامی نمی گفت . تنها در حد تشکر بابت پخت غذا و سلام و شب بخیر . بی هیچ کلام دیگری . باورش شده بود که من با کوک ساز نخواستنم بی شک اقدامی برای سر به نیستی جنین نورسته ش داشته ام . ولی همان خدای بی رحم خودش شاهد است که من خود را به سرنوشت سپرده بودم .

/ 5 نظر / 33 بازدید
twilight

الان زندگیت چطوره؟میتونی جواب ندی ولی یکم برات نگران شدم من خیلی وقته نوشته هات رو میخونم ولی کامنت نمیذارم پس حق داری اگه نخوای جوابمو بدی امیدوارم الان و هر وقت دیگه ایی با همسرت خوب باشی

twilight

و یک چیز دیگه نمیدونم شاید من اشتباه برداشت کرده باشم ولی به نظرمیاد همسرت دوست داره یکم باهاش سازگاری کن الان اونم ناراحته که بچشوازدست داده اینقدر بد به زندگی نگاه نکن شاید اگه با کسی که دوسش د اشتی ازدواج میکردی بدتر از این میشد!شاید اصلا با اون خوشبخت نبودی!کی میدونه؟حرفام در حد یه خواهر کوچیکتر بود پس امیدوارم بدت نیاد ولی سعی کن الان که ازدواج کردی اون ادم قبلی رو فراموش کنی بچسب به زندگیت

twilight

خوبه که چسبیدی به زندگیت یه کم گنگ مینویسی!شایدم من اینطور فکر میکنم ولی نمیدونم شاید برداشتم از روی نوشته هات اشتباه باشه ولی به نطر میاد هم از زندگیت راضی هستی هم نه! که خوب امیدوارم راضی باشی ایشالله فقط خوشی ببینی

خاطره

خیلی سخت است کسی را دوست بداری و مجبور باشی با دیگری باشی من کسی را بی نهایت دوست دارم اما نشد با اون باشم پنج سال انتظار کشیدم نشد اونم دوسم داشت اما بم گفت نمیشه برو نمیدانم چه شد برای فرار از تنهایی نمیدانم اصلا چگونه شد که من الان با کسی دیگر نامزدم سخت است خیلی سخت است هر بار که ... خیلی سخت است اما مجبورم مجبور به نفس کشیدن

خاطره

من از تنها بودن با او بیزارم