... لعنت بر هوس

همیشه با خود می اندیشیدم مشتهای گره شده ای که آینه ی اتاق را میشکنند خاص هنرپیشگان و فیلمهای سینماییست ... تا آن شب که بعد از آن همه فریاد و هوار و مشتهایی که به سختی کنترلشان کردی تا بر سر و بدنم فرود نیاید در نهایت بر آینه ی دیواری نشست و آینه ی بدبخت از درون متلاشی شد ... دست تو هم چندین خراش سطحی برداشت و کمی خون جاری شد ... ولی دل شکسته ی من بقدری رنجور شده بود که حتی برای جراحت برجستگیهای پشت دستت نلرزید ... ولی با شنیدن صدای پسرک طفل معصومم انگار دو جفت بال پروانه ای خدا بر من ارزانی داشت که پروانه گونه جهیدم و پسرک را به آغوش کشیدم... حتی ریتا از این همه سر و صدا بال بال میزد و هراسان شده بود .آینه هنوز تصویر هزار تکه نشان میدهد . تا زمانیکه صبح به صبح و لحظه به لحظه چهره ی خود را همچون پازلهای در هم و برهم میبینم محال است خاطره ی آن شب شوم را از یاد ببرم؟!

نوشته شده در پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin