... لعنت بر هوس

نمیدانم . نمیدانم این گذر زندگی از سر تسلیم است یا چیزی بنام عشق ...

نمیدانم . نمیدانم لحظات دو نفره مان با چه حسی میگذرد ...

فقط آنقدر میدانم در اوج لحظات خصوصی مان غمی در دلم نمایان میشود که من با همه ی وجودم در پی سرکوب ان هستم . غمی که میدانم اگر نمایان شود تار و پود زندگیمان را به فنا می برد . می پوساند و رج به رج تمامی تلاشمان را برای گستردگی این زندگی را متلاشی میکند ...

فقط آنقدر میدانم من هنوز در انتهای تمامی شب ها دلتنگ نگاهی میشوم که مرا همه جوره طلب میکرد . نه تنها در زمان شادمانی ...بلکه در تمام لحظات زندگی ...

ایکاش نگاهت کمی بوی اشنایی میگرفت تا در نفس نفس زدنهای دو نفره مان از عطرش مست میشدم . مثل تمامی نفسهای اشنای سالیان دور ...

 

+ عشق را نمی شود به اجبار دعوت کرد . عشق باید خودش همچون میهمانی ناخوانده بیاید . درب منزل دلت را بصدا در اورد. تو بگویی کیستی و او چیزی در جواب نگوید . باز بپرسی کیستی ؟ و باز سکوت کند . درب را بگشایی . رو به رویت لبخند بزند . تو در چشمانت اشک جمع شود و لبخندش را در هاله ای خیس تجربه کنی . با اغوشی باز به اون خوشامد بگویی ... او را مهمان خانه ای کنی که هیچ منتظر امدنش نبود ...

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin