... لعنت بر هوس

میگویی سراب که باشی عطش تشنگی من پایان ناپذیر است

میگویی سراب که باشی من خیال پرداز می شوم

میگویی سراب که باشی من برای رسیدن به تو لحظه شماری میکنم

میگویی سراب که باشی به تو که رسم تمام باورهایم به باد فنا می رود

و من می مانم و تمام توهماتی که دوستشان دارم

و من می مانم و عطش سالیان دور

و من می مانم و سرابی که همه عمر عاشقانه از خدا طلبش کردم


***

چهار ماه و اندی میگذرد ! عید امسال برای من معنای دیگری داشت . خریدهای عیدم را عمیقا دوست داشتم . حتی آن شالی که تو با سلیقه ی خودت برایم خریدی نیز به دلم نشست . مخصوصا وقتی برهنگی ام را در خودش پیچید ! و من با بدنی نیمه برهنه در انتظار تائید تو بودم . مثل همان لحظه ای که انگشت سبابه ت را برای سکوتی مرگبار بر لبانم نهادی و من برای یک بوسه ی نفس گیر نفس کم آوردم !

حتی وقتی به پیشنهاد تو قرار گذاشتیم تا زمان دعای سال تحویل هر دو نفسمان را حبس کنیم در درونمان و چشمهایمان را ببندیم و برای ثانیه های دعا فقط به عشق فکر کنیم . به اینکه هر دویمان بعد از آن با نگاهی مملو از عشق به هم چشم بدوزیم و نگاهمان را متبرک کنیم به " عشق "!!! نمیدانم تا چه اندازه پیش رفته ایم . آنقدر میدانم که در انتظارت می مانم . برایت باب میلت غذا می پزم . لباسهایم را با وسواس انتخاب میکنم ... و تو ! آنقدر میدانم که برای رسیدن به من به نفس نفس می افتی ... وقتی لای در باز می شود تو مشتاقانه به اطراف می نگری و بعد یکنفس بوسه بارانم میکنی ... لباسم همیشه و همیشه دستخوش آماج هوسهای مردانه ات قرار میگیرد و هر کدام به گوشه ای رهسپار ! و دقایقی کوتاه زمان میخواهیم تا هر دو با هم نم آب گرم را بر تنمان تجربه کنیم .

***

 

این روزها که گذشت عاشق بودن را تمرین کردی . گفتی تو معشوق باش . کار عاشق ناز کشیدن است و کار معشوق ناز کردن . ولی دلدار باش . معشوق که باشی باید دل بستانی و دل بدهی . حتی با ناز . حتی با قهر . ولی معشوق باش و عشق را به تسخیر خویش در آور .

و من این روزها تمرین می کنم معشوقه بودن را ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin