... لعنت بر هوس

امروز مسافت از پارک تا خانه را مشایعتم کردی . در راه تمام خرت و پرتی که برای سه روز تنها بودن نیاز داشتم برایم خریدی . حتی لوازم روزهای قرمز تقویمم ! به خانه که رسیدیم کلید را در درب چرخاندی . خواستم وسایل را خودم بالا ببرم که مخالفت کردی ... گفتی اینبار خودم می آورم . وارد خانه که شدم پشت درب ماندی . داخل نشدی ! وقتی وسایل را همانجا در اختیارم گذاشتی گفتی این چند روز بیشتر مواظب خودت باش . 

به علامت تائید حرفت سرم را کمی تکان دادم . وسایل را به من سپردی و به سمت خروجی حرکت کردی . برای اولین بار بود که رفتنت را نگاه کردم . برگشتی و باز لبخند زدی . مهربانتر از هر زمان ... 

ایستادی ! گفتی اگر کار داشتی تماس بگیر . باز چشمانم را بستم به علامت قبول حرفت . از رفتن باز ماندی . دو قدم به عقب برداشتی . ضربان قلبم شدت گرفت . ترسیدم . ترسیدم تمام تلاشمان برای دادن این فرصت بهم از بین برود . برگشتی و مقابلم قرار گرفتی . خم شدی و در حالیکه چشمانم مات و مبهوت حضورت بود چشم راستم را بوسیدی . گفتی از اینها نمی شود گذشت . دستم را گرفتی و به سمت لبت بردی و بر آن بوسه زدی و با گاز ریزی درد عجیبی به جانم انداختی . رها کردی و اینبار بدون برگشتن رفتی ... رفتی و من ماندم میان تمام حسهای زنانه ام . میان حس اینکه دوستت دارم یا نه ! اینکه می توانم بعده این همه وقت حسم را به تو عوض کنم یا نه ! 

راستی را بگویم ؟؟؟ امروز دوست داشتم با توان و نیروی مردانه ات برای ماندن با من جدال کنی . هر چقدر "نه " بگویم تو اصرار به ماندن کنی . ولی این روزها حس میکنم تو هم دیگر گدایی عشق نمی کنی . تو هم دوست داری عاشقانه دوستت بدارن .

یه مژده برای تو ! امشب شام غذای دلخواهت را آماده کردم . بعده این همه وقت آشپزی کردم . شماره ت را گرفتم ولی به محض اینکه خواستم گزینه ی تماس را فشار دهم پشیمان شدم . میخواستم امشب مهمان ویژه ی من باشی . ولی شاید هنوز نیازمند این دوری باشیم ...

ایکاش پایانمان بی درد باشد . 

.................

حرفهای مشاور از یادم نمیرود . میگفت دور که باشید قلبهایتان به جنب و جوش می افتد . میگفت اگر هوسش تنها " هوس " باشد به دیگران پناه می برد ولی اگر هوسش از سر عشق و دوست داشتن تو باشد مهارش میکند تا باز در پناه تو به آرامش رسد . راستش را بگویم ؟ دوست داشتم به من ثابت شود مهارش میکند . البته اولش راضی بودم که به من خیانت کند تا من راحت تصمیم بگیرم برای جدایی . ولی این دو سه شب اخیر دچار تردید شده ام . 

...............

قرار بعدی سه روز دیگر ! باز در اماکن عمومی . اینبار کافی شاپ ! 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin