... لعنت بر هوس

دیشب در اوج خواستن تنم وقتی از من پرسید " هنوزم دوسم نداری؟ " و در جوابش محکم گفتم " نه " صدای سایش فکش را شنیدم که چطور حرص میخورد و کمی آنطرفتر مشت های گره کرده اش که صلابت مرد بودنش را اثبات میکند . خشم و عصبانیتش در حدی بود که " واقعا ترسیدم " ! دیشب برای اولین بار حس کردم اگه مشت گره کرده اش را بر فرق سرم فرود آورد بی شک "ناک اوت" میشوم . 

به گمانم او نیز فهمید که چه وحشتی به جانم انداخت ! در روشنایی نیمه تاریک اتاق خوابمان برافروختگی چهره اش به همراه برجسته شدن عروق پیشانی اش کمی دلهره ام را بیشتر کرد ولی از همان ابتدا می دانستم اگر روزی از من این جمله را بپرسد بی درنگ واقعیت را خواهم گفت . حتی در حال و هوای ایهام و تردید نمی گذارمش ! 

بعد از چند ثانیه ی طولانی پر از التهاب و وحشت پرسید " میخواهی از هم جدا شویم ؟" نگاهم را به سمت آنور حضورش چرخاندم و این بار گفتم " دقیقا " ! 

چیزی نفهمیدم جز اینکه بعد از حدود یک یا شاید دو دقیقه صدای دور شدنش را شنیدم . رفت ! و هنوز هم برنگشته است ... 

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin