... لعنت بر هوس

بهترین بهانه برای رهایی امشبم پتویی است که در فاصله ای کمتر از یک دست در کنارم است . به محض اینکه به بهانه ی سرد بودن پتو را بر رویمان میکشم بواسطه ی این اجبار دروغی رهایم میکنی . قفل بازوانت باز میشود و من رها میشوم ... 

تا فرق سر به زیر پتو پناه می برم ! و تو اما ... دورتر از من با بدنی نیمه برهنه بخواب رفته ای . تمام بدنم از عرق خیس میشود ولی باید همچنان تحمل کنم . تحمل این آسانتر از گرمای تن توست . این گرما بدون هیچ چشم داشتی به تن من عرضه شده . اما تو ؟؟؟ 

نفسهایت آرام شده ! خوابی ... 

خیلی آرام از میان چین های سنگین پتو خلاص میشوم . حتی به صورتت نگاه نمی اندازم . کمی آنطرفتر لباس خوابم را می پوشم و پاورچین پاورچین از تو و خوابت دور میشوم . روی مبل رها میشوم ! خنک میشوم !

دلم نوشتن میخواهد ! آرام چهار پله بالا میروم . بر تاریکی اتاق وارد میشوم . نور اندکی می تابد . باید در همین نور بنویسم ... 

و این پایان امشب من است 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin