... لعنت بر هوس

حریر پنجره اتاق را به کنار میکشم ! نور مهتاب می نشیند در دیدگان منتظرم ! 

قدمهای آرام و کشیده ام مرا تا تخت می کشاند . می نشینم و زانوهایم را در آغوش میکشم ... 

نور تک چراغ اتاق قوی تر از مهتاب بر بدن نیمه برهنه ام می نشیند . روشن تر میشوم !!!

اشکهایم رها میشود در خلوتگاهم ... خلوتگاه من و دل ! خلوتگاه دل و تو ! 

لباس خوابم نیمه ی پوشیده ام را با زحمت فراوان در بر دارد ولی تلاشش کاملا بی فایده است . از لابه لای تمام تلاشهایش هنوز روشنایی بدنم به چشم می آید . امشب محکومم به پوشیدن این لباس ... از جانب تو . من از این اجبارها متنفرم ... 

صدای پاهایت به گوش میرسد . قبل از ورودت به پهلو دراز میکشم 

از همان سمت که تو تنها شانه های لرزانم را ببینی .... 

نور چراغ بر شانه های نحیفم می تابد و من گرمای نفس بر هوست را بر ذره ذره ی سلولهای شانه ام حس میکنم . بیشتر و بیشتر در خود فرو می رود . 

لبهای داغت در مصاف شانه های تب دارم می سوزد ... 

نفس بلندی میکشم ! میدانی بیدارم ! 

انگشتانت تمام برهنگی هایم را لمس میکند تا به لابه لای موهای پریشان حالم می رسد ! این بار لمست پر از التهاب است . مشتی از آن را در دست میگیری و چرخش شدیدی به مچ دستت میدهی ... 

از درد نفسم بند آمده ! محکم تر می کشی .... در حالیکه به هق هق می افتم ولی هنوز رو به دیوارم ! 

دست رهایت به سمت صورتم می آید و محکم صورتم را فشار میدهی تا به سمت خودت برگردانی . دندانهایم به گونه هایم فشار می آورد ... طعم شوری در تمام دهانم می پیچد .

صدای پر از خشمت در گوشم طنین می افکند " امشب دیوانه ام کردی " و باز ...  

سکوت کرده ای و فقط در تلاشی برای غلبه کردن با من ! لج کرده ای ... 

از درد می پیچم . می پیچانی ام ... رو به رویت قرار گرفته ام ! نزدیک نزدیک ...

مثل برنده ای که با نگاهش بازنده را خرد میکند تمام مرا نگاه میکنی . 

لباسم ذره ای از استتار خود کم کرده و نیمه ی برهنه ام بیشتر شده ! نگاهت بر پیکره ی روشنم سیر و سیاحت میکند و این بار بر روی دهانم ثابت می شود . 

هجوم می آوری ! 

با درد فراوان می فروشم .... 

حریر پنجره را می گسترانی .

از همانجا باز نگاهم میکنی ... از اتاق خارج میشوی تا مرا بحال خود رها کنی ... 

تمام من درد دارد ! 

مهتاب و من ... 

هنوزم طعم شوری دهانم را حس میکنم .

باقی مانده ی بغضم را به دیدگانم می سپارم . می بارم ! می بارم ... 

لباس خوابم کمی دورتر از من ... 

من نزدیک تو ... 

دلم اما از هر زمانی به تو نزدیکتر ! میخواهم باشی تا در آغوشت رها شوم .... 

شانه هایم ... 

گردنم ... 

همه درد دارد ! همانند موهایم ... 

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin