... لعنت بر هوس

چقدر خوبه شبایی که نیستی

شبایی که تنم خسته نیست از این همه فشار 

 شبایی که بدون حس گناه میتونم تو آغوش عشق خیالی خودم غرق بشم و تا انتهای شب باهاش هماغوش باشم ! 

شبایی که فکرم به جاهایی دور دست تر از جایی که حضور دارم سفر میکنه تا خودشو به عشق واقعی که سالهاست تو سینه داره برسونه و کام دل بگیره !

چرا اینجوری شد ؟

چرا من باید اینجا باشم و تو این همه دورتر از من در آغوش دیگری ؟

چرا فصل ما پاییز بود و نرسیدن و ریختن و پایمال شدن ؟

چرا قانون رسیدن وقتی به ما رسیدن کات شد ؟ 

چرا نشد که برای همیشه بوسه هاتو بچشم ؟

که برای همیشه عطر تنت رو برای خودم نگه دارم و کسی رو شریک این عشق نکنم ؟

چرا انقدر راحت سرنوشت دست دیگری برامون رو کرد ؟

چرا تو بازی سرنوشت انقدر راحت کیش و مات شدیم ؟

حالا من اینجا فراری از آغوش مردی که فقط مالک جسم بی جون منه 

و تو اونجا سرتو روی سینه ی زنی میذاری که مادر تک فرزندته ولی هنوزم عاشقش نیستی ؟

دلم میخواد برگردم به عقب 

بخشی از سرنوشت رو سانسور کنم و حذفش کنم 

برسیم به زمانی که فقط برای من باشی بی هیچ شریکی 

که چشمام به لبهای تو باشه وقتی منو خواستگاری میکنی ! 

که وقتی دیگرون مخالفت کردن این من باشم که جرات داشته باشم و بلند فریاد بزنم این مرد صاحب روح و قلب منه ! 

که بعده این جسمم به ف*ح*ش*ا کشیده میشه و من بی روح و بی دل میشم بازیچه ی دست مردی که حتی تو هماغوشیهای اجباری نمیتونم تو نگاهش تمرکز کنم . 

که تو اوج غرایز جنسی چشمام رو می بندم و سعی میکنم حضور مرد رویاهام رو کنار آغوش خودم حس کنم 

که تو اوج این تصورات اشکم راه نیفته که ای بدبخت اینی که تو رو محکم به آغوش کشیده اونی نیست که قلب و روحت بهش تعلق داره 

که ما بین تموم هوس های آنی نترسم از اینکه جسم من به روح و قلبم خیانت کنه 

آره ! من بزرگترین خائن این شهرم 

خائن به تو که تموم وجود افکارمو در برگرفتی و برای لحظه ای رها نمیکنی 

خائن به روح و قلبم که با جسمم همراه نیستن و از دور این خودفروشی رو نظاره گرن 

خائن به تموم حسهای عاشقونه ای که رنگ هوس گرفته 

خدایا دلم یه آغوش عاشقونه میخواد . به هماغوشی پر عطش و پر عشق . 

در آغوش مردی که از من فرسنگ های دوووووور فاصله داره .

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin