... لعنت بر هوس

گاهی فکر که می کنم می بینم شاید باشند سینه هایی که رازهای مگوی زیادی دارند.

مثلا خود من یا هر کس دیگر که سالهاست با یکی هم خانه و هم آغوشند اما ...اما...اما...عشقی را به محمل سینه می کشند و می برند و این مجمر می سوزد و می سوزاند و من نام این را عشق می گذارم و عشق چیزی نیست که در صفحه ی دوم شناسنامه با یک نام و نام خانوادگی به رقم بخورد.

عشق چیزی است که گاه تو توی ماشین نشسته ای پیش یکی اما ناگهان دلت برای فاصله ای دورتر می ریزد...می تپد و با خود آه می کشی که کاش تو بودی با هم...

عشق چیزی است مثل اشک های ناگهانی یک مرد وقتی سرش را روی فرمان ماشین بی دریغ برای دربدری های کسی که نگاه سنگین تو را حس می کند و تو نیستی اما هستی...

عشق چیزی نیست جز پیوند غریبانه ای که نه شاهدی دارد نه هلهله ای و نه امضایی همان است که هست شبیه هیچ نیست...

شبیه خودش هست شبیه نامه های سرگردانی است که بسویت می ایند و تو در انتظارشان نشسته ای...

یادمان باشد اگر روزی روزگاری به یاد یکی دلمان ریخت بی شک عاشقیم..

چه سالها از تلاقی نگاهمان گذشته باشد چه ساعتی را بیشتر با هم نگذرانده باشیم چه شاید هرگز همدیگر را ندیده باشیم...

یادمان باشد اگر روزی نام "عشق" را برای رابطه ای برگزیدیم بار سنگینی را بر دوش می کشیم که عشق تا ابد می ماند...

تا همیشه ی ابد...

تا ابدیتی ابدی...

+ این متن از جایی کپی شده ولی به شدت باورش دارم .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin