... لعنت بر هوس

دو شب قبل میهمان داشتیم . دو تا از دوستانت به همراه خانواده هایشان ! هر کدام صاحب یک فرزند . یکی دختر و دیگری پسر ... شب خوبی بود . ولی تو هر زمان که با من خلوتی داشتی در گوشم نجوا میکردی که ایکاش زودتر بروند دلم ترا با تمام متعلقاتت میخواهد ! و من فقط و فقط لبخند میزدم و هر از گاهی ترا پی چیزی می فرستادم تا میهمانها خلوت ثانیه ای ما را بی حرمتی به خود ندانند ...

آخره شب از نیمه گذشته بود که ساز رفتن کوک کردن و خیلی سریع من و تو تنها ماندیم ! در خانه ای که تا حد زیادی شلخته و درهم شده بود . خواستم جمع و جور کنم که گفتی تو خسته ای برو دوش بگیر تا خستگی از تنت در برود من خودم همه را جمع میکنم بعدا مرتب کردنش با تو . منم قبول کردم ! حوله ی بدن را برداشتم و زیر دوش تمام خستگی ها را شستم . در آخر موهایم را چند دور پیچاندم و با گیره ی مو بر روی سرم مهار کردم ! حوله را پوشیدم و هنوز کمربندش را محکم نبسته بودم که دیدم روی زمین و هوا معلق شدم . با سرعت مرا از زمین بلند کردی و یک دور چرخاندی ! و با تمام نیرو به سمت کاناپه ی رو به روی تی وی رفتی !

نمیدانم چرا یک لحظه تصمیم گرفتی که با پرتاب مرا روی کاناپه بیندازی ... و من از آن لحظه تنها صدای شکستن شی ی در زیر سرم و سوزشی سخت را حس کردم ! ناخوداگاه دستم را به سمت سرم بردم که دیدم تکه هایی از شی ی چینی به همراه تکه های گیره ی سر زیر سرم است و بعد نم گرمی که بر دستم نشست . دستم خون آلود بود ولی نه زیاد ! با ترس مرا به سمت بالا کشاندی و دیدی پیش دستی که از چشمانت دور ماند و به لطف مرد میهمان روی کاناپه قرار داشت به چند تکه قسمت شده و گیره سر هم ....

کم کم شدت خونریزی بیشتر و بیشتر شد . با دقت لای موهایم را بررسی کردی . با دست دو بند انگشتت را نشان دادی و گفتی به این اندازه از پوست سرت شکسته و من با همه ی درد و سوزشی که داشتم با لبخند گفتم نگو شکسته بگو شکافته شده . سریع تکع ای پنبه ی بتادین زده را رویش گذاشتی و با روسری محکم مهارش کردی و اصرار کردی که سریع بریم بیمارستان . نفهمیدم چطور لباس به تنم پوشاندی .

وقتی در راهروی بیمارستان راه می رفتم خجالت میکشیدم . روسری که از پیشانی ام به سمت پس سرم رفته بود یک طرف ! منی که از فرط عجله فرصت نکرده بودم حتی سو..تی..ن ببندم و با سی... نه های لرزان در حال راه رفتن بودم یک طرف ! مضحک شده بودم و تو هم فقط و فقط میگفتی همش تصیر من است . ( خودت را میگفتی )

چهار بخیه آن شب کذایی بر سرم نشست . ولی قبل از آن بخشی از سرم که شکافته شده بود را تراشیدن و این واقعا درد ناک بود . حتی برای توئی که نظاره گر بودی . در آخر پانسمان و بعد بانداژ !

در راه خانه دست چپم را در دستت داشتی و یه بند میگفتی چرا من ندانسته این همه آسیب به تو میزنم ؟ آن بار که از سهل انگاری من دستت شکست و این بار هم که از حماقت من سرت ! و من باز با لبخند گفتم نشکست ! شکفاته شد ... و تو یک مشت محکم حواله ی فرمان ماشین کردی که همزمان صدای بوقش هم در آمد . ساعت نزدیک به سه و نیم نیمه شب بود که به خانه برگشتیم و تو خیلی سریع کاناپه را با شامپو فرش تمیز کردی . آن شب را تا صبح کنار تخت نشستی و سرت روی کف پای چپم بود و میگفتی تا مرا نبخشی سر بر نمیدارم ! و من هر چه میگفتم کاری نشده که بخواهم ببخشم ... ولی راضی ات نکرد ! و تا صبح بهمان شکل باقی ماندی .

دم ظهر بود که کارگری برای شستن کاناپه آمد . تو هم همراهش آمدی . وقتی لکه ی کم رنگ روی آن را دید پرسید فقط همین یکی باید شسته شود ؟ تو در جوابش گفتی حالا که آمدی همه را تمیز کن و او مشغول شد . تو هر از گاهی زیر چشمی نگاهم میکردی . چشمک میزدی و بوسه ای روانه ی نگاهم میکردی ! بعد به گوشیت اشاره کردی ( که یعنی برای تو می نویسم ) ثانیه ای بعد صدای پیامک گوشیم بلند شد . با نگاهی پر از کنجکاور باز کردم ! نوشته بودی ایکاش زودتر برود دلم ترا با تمام متعلقاتت میخواهد . ولی اینبار قول میدهم تمام چیزها را از سر راه خلوتمان بردارم !

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

میگویی سراب که باشی عطش تشنگی من پایان ناپذیر است

میگویی سراب که باشی من خیال پرداز می شوم

میگویی سراب که باشی من برای رسیدن به تو لحظه شماری میکنم

میگویی سراب که باشی به تو که رسم تمام باورهایم به باد فنا می رود

و من می مانم و تمام توهماتی که دوستشان دارم

و من می مانم و عطش سالیان دور

و من می مانم و سرابی که همه عمر عاشقانه از خدا طلبش کردم


***

چهار ماه و اندی میگذرد ! عید امسال برای من معنای دیگری داشت . خریدهای عیدم را عمیقا دوست داشتم . حتی آن شالی که تو با سلیقه ی خودت برایم خریدی نیز به دلم نشست . مخصوصا وقتی برهنگی ام را در خودش پیچید ! و من با بدنی نیمه برهنه در انتظار تائید تو بودم . مثل همان لحظه ای که انگشت سبابه ت را برای سکوتی مرگبار بر لبانم نهادی و من برای یک بوسه ی نفس گیر نفس کم آوردم !

حتی وقتی به پیشنهاد تو قرار گذاشتیم تا زمان دعای سال تحویل هر دو نفسمان را حبس کنیم در درونمان و چشمهایمان را ببندیم و برای ثانیه های دعا فقط به عشق فکر کنیم . به اینکه هر دویمان بعد از آن با نگاهی مملو از عشق به هم چشم بدوزیم و نگاهمان را متبرک کنیم به " عشق "!!! نمیدانم تا چه اندازه پیش رفته ایم . آنقدر میدانم که در انتظارت می مانم . برایت باب میلت غذا می پزم . لباسهایم را با وسواس انتخاب میکنم ... و تو ! آنقدر میدانم که برای رسیدن به من به نفس نفس می افتی ... وقتی لای در باز می شود تو مشتاقانه به اطراف می نگری و بعد یکنفس بوسه بارانم میکنی ... لباسم همیشه و همیشه دستخوش آماج هوسهای مردانه ات قرار میگیرد و هر کدام به گوشه ای رهسپار ! و دقایقی کوتاه زمان میخواهیم تا هر دو با هم نم آب گرم را بر تنمان تجربه کنیم .

***

 

این روزها که گذشت عاشق بودن را تمرین کردی . گفتی تو معشوق باش . کار عاشق ناز کشیدن است و کار معشوق ناز کردن . ولی دلدار باش . معشوق که باشی باید دل بستانی و دل بدهی . حتی با ناز . حتی با قهر . ولی معشوق باش و عشق را به تسخیر خویش در آور .

و من این روزها تمرین می کنم معشوقه بودن را ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin