... لعنت بر هوس

سه ماه و نیم است که دستم به تایپ کلمات خسته ی ذهنم نمیرود . تمام این روزها دستم را زیر چانه ام ستون بسته بودم و به این می اندیشیدم که خدایا چرا من ؟ چرا منی که اینهمه برای عشق و عاشقی ذوق مرگ میشدم ؟

تمام این روزهای پر از التهاب ِ شک و تردید میان " بودن و نبودن " همچون جسم معلقی که از دو طرف همزمان کشیده شود تحت فشار بودم و از وسط در حال نیم شدن .... ولی هرگز نفهمیدم بمانم یا بروم ...

ماندم ولی نه از سر اختیار و فکر . که از سر جبر و مهر و امضای مرد عاقدی که سند مکتوب همبستریمان را به خط خودش سیاهه بست و امضاهای تک تکمان که رضا دادیم به این همخوابگی ...

هر شب درست مانند مستان پاپتی که در خرابات نعره میزنند و می نوشند نوشیدی ! نوشیدی و من شدم ساقی بی برو برگردت ... بدون اینکه حتی بدانی تمام تن من قبل از تو به باد حراج دل دیگری رفته است !

من تلاش کردم ترا به همراه تمام مردانگیت مالک خود کنم ولی آنزمان که تُرا مست و لایعقل در میان مهمانی خانوادگی دوستانت دیدم که چطور در میانه ی مجلس تلوتلو خوران به سمتم آمدی و در حالیکه به من تکیه میزدی گفتی " به گور مادرم خندیدم اگر امشب هرزگی نکنم  " ... و من نفهمیدم چطور از میان بازوانت فرار را بر قرار ترجیح دادم و با آن کفشهای خیلی سانتی از آنجا گریختم و حتی وقتی همسر یکی از دوستانت با لبخند گفت" امشب بگذار خوش باشن و بهشان سخت نگیر تو حال خودشان نیستند و نمیدانند چه میگویند " دلم میخواست با پدستان پر از خشمم تمام بزرک دوزکش را بهم بریزم و بگویم تو برو با همسرت هرزگی کن ...من در خانه ام تختی دارم و لباس خوابی ... بی جا و مکان نیستم که این میانه هرز بگردم و هرز بپوشم ...

من هیچ وقت جمعهای خانوادگیه دوستانت را دوست نداشتم . دوستانی که نگاهشان بوی شهوت میدهد و آب دهانشان همیشه آویزان ... دوستانی که چشمهای دریده شان به همراه لبهای چاک خورده شان بوی باتلاق و کثافت میدهد ....

پ . ن : من نمیگویم تقصیر از اوست . حتی نمیگویم تقصیر کیست ! من میگویم مرد باش تا بتوانم زن باشم .

پ . ن : راستش را بخواهید تقصیر از من است . از منی که از سر لجبازی شوم ترین بله ی دنیا را روانه ی لبانم کردم .....و هرگز با دل و جون برای این مرد زن نبودم ... 

دنیا همیشه و همیشه برگ آسی دارد که در بدترین شرایط بازی هم باشد آن را رو نمیکند . آنقدر می ماند و می ماند تا تو دچار توهمات بُرد شوی ... انوقت همچین برگ برنده اش را رو میکند که تو حتی نمیفهمی چه رُخ داده است ...

میترسم از اینکه دنیا هنوز برگ برنده اش را برای من نمایان نکرده باشد . زخمهای دلم وسعتش زیاد است دیگر تحمل باخت بیشتر را ندارم

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin