... لعنت بر هوس

زندگی میگذرد مانند همیشه ...

و تو و من همچون خیلی از زنان و مردان متمدن جهان در کنار هم می نشینیم ! با هم غذا می خوریم ! با هم برنامه های دلخواهمان را از تی وی تماشا میکنیم ! آخره شب حمام می رویم ! مسواک میزنیم ! و کنار هم میخوابیم ! 

هیچ اتفاق جدیدی در راه نبود ... 

هیچ تغییر خاصی رخ نداد ... 

همچنان در جریانیم ! 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

حالا که امیده بودن تو در کنارم داره میمیره

منم و گریه ی ممتد نصف شب و دوباره دلم میگیره 

حالا که نیستی و بغض گلومُ گرفته چجوری بشکنمش

بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی انقده دلگیره که داره از غصه میمیره ...

.

.

.

این فاصله های لعنتی نه مهر او را بر دلم نشاند ...

و نه مهر تو را از دلم بُرد ...

این فاصله های لعنتی هیچ غلطی نکردند .

.

.

.

 

هنوز به یاد دارم روز تولدت را ... 

هنوز به یاد دارم دیوانگیهای عاشقانه مان را ... 

هنوز هم به خاطر دارم گرمای بوسه های پر ذوقت را هنگام باز کردن هدیه ی تولدت ...

لعنتی ! حالا تو هستی و زنی که همسر توست .

حالا تو هستی و فرزندی که حاصل یک شب عاشقانه ی توست.

حالا تو هستی و فرزند و همسرت ... 

حالا من هستم حسرت سالیان دووووووووووووووووووووووووووور 

حالا من هستم و یگانه ای که دیوانه وار می خواند ...

حالا من هستم و چشمانی که بی پروا می چکد ... 

حالا من هستم و تمام دیوانگی هایم . تمام دلتنگی هایم ...

عذابم میده ! آخ عذابم میده .... 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

امروز با صدای گوشی چشم باز کردم . گفتم لابد خودش است ... 

بدون هیچ حس هیجانی دست کشیدم روی تخت و گوشی را برداشتم . بدون اینکه نگاه به شماره بیندازم جواب دادم ... 

صدای نفست را که شنیدم از نفس ایستادم .

با همه ی وجود نیازت را در صدایت حس کردم .

تویی که طنین صدایت یاداوره خاطرات دور است ... 

تویی که حضورت در پستوی قلبم خاک میخورد و حتی من نمیتوانم نبودت را هنوز بعده این سالیان دور باور کنم ... 

پرسیدی "سراب آنجا چه خبر است ؟‌ " 

من لال شدم و تنها سکوت کردم . راستی چرا هر زمان که به بودنت نیاز دارم می آیی ! عاشقترم میکنی و باز می روی ؟ 

راستی چرا زمانی که میخواستیم باشیم نبودیم ؟ 

چرا حالا که با هزار رابطه ی ریاضی هم این مسئله حل نمیشود باز می خواهیم که باشیم ؟

تمام نیروی درونم را در حنجره ام جمع میکنم و نامت را فریاد ( که نه ! ) ناله میزنم . 

میگویی "جان دلم سراب " ! 

صدای هق هقم خانه را پر میکند و تو نگران تر از همیشه سعی داری آرامم کنی . میگویی " دیوانه ام نکن سراب - احساس ضعیف بودن میکنم وقتی نمیتوانم باشم تا آرامت کنم " و این منم که باز زار میزنم و از درد قلبم به هم می پیچد ... 

تماس را نیمه رها میکنم و گوشی را کمی آنطرفتر " در دنیای واقعیات می اندازم " ! 

صدای گریه ام را کسی جز خودم نمی شنود . کم کم آرام می شوم . هزارن خاطره از روزهای خوش با تو در این روزهای بی تو مرور می شود . درد دارد . خاطره ها دردناکن . زخم می زنند . چاک چاک می دهند قلبم را . و من در خود فرو می روم ... 

باز صدای گوشی . خودت هستی . تویی که مسافر جاده های دوری . جاده های سوای از هم ... این تویی که میدانی کی باید باشی تا دردهایم را با سوهان خدشه دار تر کنه . این تویی که میدانی کی باید بیایی تا منه بدبخت بیشتر و بیشتر احساس بدبختی کنم ....

دیگر جواب نمیدهم . 

میبینم نوشتی " نگرانی تو مرا میکشد " 

ولی من هرگز جواب نمیدهم . هرگز ! 

حالا ولی دلم آغوشی را میخواد که عاشقش باشم . که موهایم را با نفسش معطر سازد و کلمات تب دارم را با بوسه های آتشینش محو سازد . 

حالا ولی منه تنها ! تنهاتر از تنهاترین موجودات زمین اینجا پناه اورده ام تا لا به لای درد کلماتم بارور شوم . میخواهم با همه ی وجودم فریاد بزنم که " من یک هرزه نیستم " ! که " من تنها یکبار دل دادم و عاشقی کردم " ! " که " گناه من تنها یکبار تو را ندیدن بود " ! خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چراااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

........................

رفتی و رفتن تو زندگیمو داده به باد 

از غم رفتن تو حسرت و ناله و داد !!!

تنها این ترانه با صدای بلند میتواند فریاد ناله هایم را پنهان کند . 

لعنتی ایکاش هرگز از من نمی گذشتی ...........................

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

امروز مسافت از پارک تا خانه را مشایعتم کردی . در راه تمام خرت و پرتی که برای سه روز تنها بودن نیاز داشتم برایم خریدی . حتی لوازم روزهای قرمز تقویمم ! به خانه که رسیدیم کلید را در درب چرخاندی . خواستم وسایل را خودم بالا ببرم که مخالفت کردی ... گفتی اینبار خودم می آورم . وارد خانه که شدم پشت درب ماندی . داخل نشدی ! وقتی وسایل را همانجا در اختیارم گذاشتی گفتی این چند روز بیشتر مواظب خودت باش . 

به علامت تائید حرفت سرم را کمی تکان دادم . وسایل را به من سپردی و به سمت خروجی حرکت کردی . برای اولین بار بود که رفتنت را نگاه کردم . برگشتی و باز لبخند زدی . مهربانتر از هر زمان ... 

ایستادی ! گفتی اگر کار داشتی تماس بگیر . باز چشمانم را بستم به علامت قبول حرفت . از رفتن باز ماندی . دو قدم به عقب برداشتی . ضربان قلبم شدت گرفت . ترسیدم . ترسیدم تمام تلاشمان برای دادن این فرصت بهم از بین برود . برگشتی و مقابلم قرار گرفتی . خم شدی و در حالیکه چشمانم مات و مبهوت حضورت بود چشم راستم را بوسیدی . گفتی از اینها نمی شود گذشت . دستم را گرفتی و به سمت لبت بردی و بر آن بوسه زدی و با گاز ریزی درد عجیبی به جانم انداختی . رها کردی و اینبار بدون برگشتن رفتی ... رفتی و من ماندم میان تمام حسهای زنانه ام . میان حس اینکه دوستت دارم یا نه ! اینکه می توانم بعده این همه وقت حسم را به تو عوض کنم یا نه ! 

راستی را بگویم ؟؟؟ امروز دوست داشتم با توان و نیروی مردانه ات برای ماندن با من جدال کنی . هر چقدر "نه " بگویم تو اصرار به ماندن کنی . ولی این روزها حس میکنم تو هم دیگر گدایی عشق نمی کنی . تو هم دوست داری عاشقانه دوستت بدارن .

یه مژده برای تو ! امشب شام غذای دلخواهت را آماده کردم . بعده این همه وقت آشپزی کردم . شماره ت را گرفتم ولی به محض اینکه خواستم گزینه ی تماس را فشار دهم پشیمان شدم . میخواستم امشب مهمان ویژه ی من باشی . ولی شاید هنوز نیازمند این دوری باشیم ...

ایکاش پایانمان بی درد باشد . 

.................

حرفهای مشاور از یادم نمیرود . میگفت دور که باشید قلبهایتان به جنب و جوش می افتد . میگفت اگر هوسش تنها " هوس " باشد به دیگران پناه می برد ولی اگر هوسش از سر عشق و دوست داشتن تو باشد مهارش میکند تا باز در پناه تو به آرامش رسد . راستش را بگویم ؟ دوست داشتم به من ثابت شود مهارش میکند . البته اولش راضی بودم که به من خیانت کند تا من راحت تصمیم بگیرم برای جدایی . ولی این دو سه شب اخیر دچار تردید شده ام . 

...............

قرار بعدی سه روز دیگر ! باز در اماکن عمومی . اینبار کافی شاپ ! 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

قرار شد مدتی از هم جدا زندگی کنیم . خواستی در خانه ات بمانم و تو دور شوی . 

5 روز است که نیستی ! که تنهایم ! که غذا نمی پزم ! که کاری جز مطالعه ندارم ! 

قرار شد نگران هم نباشیم ...

ولی تو باز هر از گاهی با خط ناشناسی تکست میزنی که "حتما چیزی بخور و گشته نمون " !

و باز با خطی دیگر می نویس " شب روانداز یادت نرود . سرد است " 

من ولی هنوز بر سر قرارمان هستم .

میدانم گشنه نمی خوابی ... !

میدانم شب سردت نمیشود چون همیشه طبع گرمی داری ! 

قرارمان دو روز دیگر در پارک نزدیک محل کارت ... 

نمیدانم این دوری واقعا ما را به جواب میرساند یا نه ... 

ولی ته تهش میفهمم انقدر مرد بودی که برای رسیدن به جواب تن به این جدایی دهی ! و این بگمانم نوید خوبی باشد برای دل من که تو را مرد نمیدیدم . 

نوشته شده در یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

یک هفته هست که من اینجا میخوابم و تو انجا ! 

راضی ام . نه بدنم درد دارد و نه قلبم . نگران این نیستم که کسی بی خوابم کند . 

حتی نگران این نیستم که در اوج ترس از کابوسهای شبانه تو به آغوشم بکشی و سعی در آرامشم داشته باشی . 

یک چیز را میدانی ؟؟؟ آغوش تو برای من ترسناکترین کابوس زندگی ام است .

کابوسهای شبانه ترسی ندارند در برابر کابوس وحشت آغوشت . 

نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin