... لعنت بر هوس

این روزها خیلی به جدایی فکر میکنم . جایی دیدم زن و شوهری که ماه هاست از هم جدا شدن ولی هنوز با هم زیر یک سقف زندگی میکنن بدون هیچ محرمیتی ! خنده ام میگیرد . این جدا شدن یعنی چه ؟ که زن معشوق خود را داشته باشه و مرد معشوقه ی خود را . و در نهایت شب سر بر بالین هم بگذارند بی هیچ محرمیتی . این جدا شدن یعنی چه ؟ مگر میشود ؟ وقتی نمیخواهی دگر نمیخواهی ! وقتی جدا شدی باید جدا شوی ! وقتی نمیخواهی و جدا میشوی ولی هنوز میخواهی و جدا نمیشوی یعنی چه ؟؟؟؟ 

هر جور که می اندیشم این معادله به پاسخ نمیرسد که نمیرسد ... 

چند وقت است که به جدایی فکر میکنم . به اینکه اگر جدا شوم تبعات آن چه به روزم می آورد ؟ که تحمل سختی آنها سهل تر است یا سختی بودن با تو ؟ 

اکنون هر چه باشیم همه مارا زن و شوهر میخوانند . تو از دید همه مرد زندگی داری هستی که به تمام نیازهای مالی زنت راحت پاسخ میدهی و من نیز زنی که در خانه داری بیست بیستم . یک زن و شوهر تا حدی نمونه ! کسی نمیداند در دل من چه میگذرد . کسی نمیداند تمامی کدبانوگری هایم بدون هیچگونه حس تعلقیست ! کسی نمیداند تو تنها نیاز مادی زنت را می توانی براورده کنی و به بعد روحی و روانی اش اصلا بها نمیدهی ... 

به این فکر میکنم که اگر از هم جدا شویم من میشوم زنی که خوشی زندگی زیر دلش را زده و تو میشوی مرد هوسرانی که از زن زیبایش دگر سیر شده و پی عیاشی ست  .... 

کسی باور نمیکند ! 

با همه ی این حرفها باز به جدایی فکر میکنم . به اینکه اگر زمانی این تصمیم عملی شد من حتی برای لحظه ای تاب و تحمل نگاهت را نخواهم داشت ....

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

توئی که انقدر بزرگ نشدی که جربزه داشته باشی با آدرس بیای و نظر بذاری ...

توئی که ادعا داری من یه زن هرزه ی عوضی هستم که تن به خیانت دادم ... 

توئی که خودت رو یک عفیفه میدونی و باقی همه ج/ن-10 ... 

با تو هستم آشغال عوضی گم شو از این ج/ن-10خونه بروووووووووو بیرون 

اینجا نمون که بوی تعفن هرز=ه=گی من تو رو هم به فساد میکشونه 

کثافت بی وجدان 

من هر چقدر آشغال باشم می ارزم به توئی که زیر بته بعمل اومدی 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

شماره ات که بر گوشی ام می افتد ضربان قلبم بالا میرود آنقدر بالا که در حنجره ام می نشیند ... 

روزگار دوریست که بی تو می گذارنم ... 

نمیدانم در انتظار پاسخی یا نه ... 

نمیدانم انتظار تلخی است یا شیرین ... 

تنها این را میدانم که دستانم یارای پذیرفتن تماست را ندارد .

همینطور  reject کردنش را ... 

به ارقام شماره زل میزنم ... 

قطع میشود !

لحظه ای بعد دوباره تمام این ثانیه های پربغض تکرار میشود ... 

+ بفرمایید 

- آخخخخخخ نازنینم خودتی ؟ 

+ اشتباه گرفتی 

در حال حرف زدن است که قطع میکنم ولی خیسم ! خیس خیس ... 

راستی چرا گفتم اشتباه گرفته ؟ دل که اشتباه نمیکند ... 

اشکهایم را به کناری میزنم تا بهتر ببینم ! 

reject میکنم ! 

باز هم ... 

با صدای بلند زار میزنم ... 

و باز هم ... 

به گوشه ای دنج پناه میبرم !

صدای گوشی را که می شنوم مثل آدم تشنه ای که بدنبال آب باشد می دوم . 

اینبار ...

+ ... ( سکوت من )

- خواب بدی دیدم . بگو خوبم تا آروم شم ... 

+ خوبم 

- مواظب خودت باش !

اینبار تویی که قطع میکنی ... 

یک عمر گفتی مواظب خودت باش . یک عمر من همچون برده ی زرخرید اطاعت کردم .

ولی حالا ... مواظب باشم برای کی ؟ برای چی ؟ 

آخ ! کاش میدانستی با این یادآوری ها چه کردی با قلبم . امروز ! دیروز ! دیروزها ... 

کاش میدانستی چقدر انتظار به من بخشیدی با این نگرانی های گاه و بیگاهت ... 

راستی ! نگفتی چه خوابی دیدی ... 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

درد عجیبی دارم این روزها ...

نوشته شده در جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

دیشب در اوج خواستن تنم وقتی از من پرسید " هنوزم دوسم نداری؟ " و در جوابش محکم گفتم " نه " صدای سایش فکش را شنیدم که چطور حرص میخورد و کمی آنطرفتر مشت های گره کرده اش که صلابت مرد بودنش را اثبات میکند . خشم و عصبانیتش در حدی بود که " واقعا ترسیدم " ! دیشب برای اولین بار حس کردم اگه مشت گره کرده اش را بر فرق سرم فرود آورد بی شک "ناک اوت" میشوم . 

به گمانم او نیز فهمید که چه وحشتی به جانم انداخت ! در روشنایی نیمه تاریک اتاق خوابمان برافروختگی چهره اش به همراه برجسته شدن عروق پیشانی اش کمی دلهره ام را بیشتر کرد ولی از همان ابتدا می دانستم اگر روزی از من این جمله را بپرسد بی درنگ واقعیت را خواهم گفت . حتی در حال و هوای ایهام و تردید نمی گذارمش ! 

بعد از چند ثانیه ی طولانی پر از التهاب و وحشت پرسید " میخواهی از هم جدا شویم ؟" نگاهم را به سمت آنور حضورش چرخاندم و این بار گفتم " دقیقا " ! 

چیزی نفهمیدم جز اینکه بعد از حدود یک یا شاید دو دقیقه صدای دور شدنش را شنیدم . رفت ! و هنوز هم برنگشته است ... 

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

هفته ی ممنوعه ت امشب تمومه و تو خوب شمارش تقویم هفته های زنانگیمُ تو محاسباتت داری ...

امشب شب مرگ آرزوهامه ! 

تو ! امشب (حتی اگر من راضی نباشم) به سرزمین ممنوعه ی تنم تجاوز میکنی !

حتی اگر دریا دریا اشک و دنیا دنیا درد شریک لحظه هام باشه  

نوشته شده در شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin