... لعنت بر هوس

سادیسم محض !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من یک انسانم بفهم !

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

بیاد دارم زمان دیدن فیلم ساحره با هیجانی وصف نشدنی گفتی " یعنی کارایی این عروسک ها تا چه اندازه هست ... "

و من باز مانند همه وقت سکوت کردم و در دلم به آشغال بودنت متقی تر شدم ! 

یادم است تا دو روز از خرید همچین لعبتی حرف میزدی . حتی یک شب وقتی بی حوصله در آغوشت اسیر شدم خطاب به من گفتی " یادم باشد به رستا ( دوست مقیم آمریکایت ) بگویم در سفری که در پیش دارد یک عروسک برایم بیاورد تا زمانی که تو همچون اسبی چموش میشوی او برایم دلبری کند و به داد دلم برسد " 

وقتی سکوتم را شنیدی گفتی " تو واقعا یک زنی ؟ پس کو حس حسادتت ؟ "

در سکوتی تلخ خطاب به خودم گفتم " سراب تا چه حد حقیرت کرده وقتی مشتاق حسادت تو به یک تن یخی می باشد " خندیدم و با گشاده رویی گفتم " همینجا یک عدد نرم تن و خونگرمش را برایت می آورم تا برایت صد چندان دلبری کند ... " 

این بار زهرخنده تو بود که سکوت نکبت بار اتاقمان را شکست !

رستا یک ماهه دیگه عازم اینور آب است . ببینم به یاد داری که دلت هوای دلبری سرد پوست و سخت تن کرده یا نه ؟ 

ساحره ای کوچک که هر بلایی بر سرش بیاوری جز لبخند چیزی تحویلت نمی دهد 

کسی میداند کارایی این دست عروسکها تا چه حد هست ؟

آیا برایش بچه هم می آورند ؟

نوشته شده در جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

من در عجبم از آن زنی که احساس jen30 اش را با سه مرد ( بلکه بیشتر ) به طور همزمان شریک میشود !

و من بعد از این سالیان حتی نتوانستم همه ش را با تو یک نفر شریک شوم . 

احساسم را خیلی دورتر از اینها از من دزدیده اند و تو من بی احساس را در تصاحب خویش داری . 

زن بی دل همانند مترسکی بیش نیست ! 

نه... کمی مهربانانه تر می نگرم . همچون عروسکی که لبخندی بر لب و نگاه پر دردی بر چشمان آبی اش دارد !

تو هر روز هر طور که بخواهی او را می چرخانی ، می بوسی ، حتی کتک میزنی ... 

در عجبم از این مخلوقات وحشی ...

سوراخی که محض خاطر چیز خاصی آفریده شده چرا به اصرار تغییر نقش میدهید ؟! 

همین دهان را می گویم !

به چه قیمتی به گا... میدهید ؟! به قیمت یک ham آغوشی نکبت بار ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

بازم از این کانال به آن کانال !

وقتایی که کنترل به دست داری تمام تنم پر از درد میشود . درد از محکوم شدن .

محکوم بازی نقش زنی که هر لحظه ممکن است در یکی از این کانالها خودنمایی کند .

یک زن در مصاف دو مرد ! 

هنوز غیرت داری . هنوز از اینکه دو مرد هستن زیر لب غرو لند میکنی ولی خشونت های مردانه ی آنها دلت را به تب و تاب می اندازد . 

صدای فریادهای پر از آلودگی زن در فضای خانه پیچیده . یکی از مردها دستش به دهان زن است و گاهی برای زدن یک کشیده بر صورتش رهایش میکند و باز هم دهانش را میگیرد . زمان چشیدن سیلی تنها فرصت زن ف=ا/ح=sh * ه است برای خروش پر از هوسش ... 

می ترسم ! از بازی نقش این زن وحشت دارم . 

از ترس آینده ای که فاصله ی کمی تا شروعش دارم ...

به زبان می آیم و میگویم " یک مرد باید خیلی کثافت باشد که با همسرش این چنین باشد " ! چیزی در جوابم نمیگویی . 

ادامه میدهم " تنها برای چنین زنانی میتوان اینچنین خشونت به خرج داد . زنی که بدانی حتی برای آسیب های جسمی حاصل از این هم / b /س / t / ری خرجی به گردنت نمی اندازد و در قبالش مسئولیتی نداری " 

باز هم سکوت کرده ای با چشمانت روی تمامی صحنه ها زوم کرده ای !

شاید در حال از بر کردن تمامی آنها هستی . بیچاره من !!!!!!!!!!!!!!! 

با یک حرکت سریع مرا با بازوان مردانه ات به سینه ات می کشی و این شروع یک شب پر درد است ... 

دیشب من برای تو فرقی با آن دخترک ف=ا/ح=sh * ه  نداشتم .

بیچاره من ! 

راستی آن دخترک هم انقدر درد داشت وقتی این چنین تنش را به حراج مردانگی ظاهریشان بردند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

از تو بیزارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

با موهای خیس نشسته ام در تنهایی خویش  ... 

خدایا واقعیت دارد که با غسل نجاست از بدن پاک میشود ؟

اگر این درست است پس چرا من احساس نجس بودن دارم . حتی حالا ... :(

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

امروز خیلی زیاد تو فکرم بودی ! تو به همراه همسرت و تک فرزندت ...

با خودم کلی فکر کردم ... به اینکه چطوره که کسی میتونه عاشق نباشه ولی میتونه خانواده تشکیل بده . 

چرا من نتونستم ؟ چرا من نتونستم این همه قانون عشق و عاشقی رو زیر پا بذارم و با مردی که باهاش سر سفره ی عقد نشستم یک خانواده تشکیل بدم ؟ 

چرا من هنوز که هنوزه حس میکنم این مرد بمن ت/ج/ا/و/ز میکنه وقتی می بوسدم وقتی تو آغوش میگیردم و محکم ... 

با هیچ حساب و کتابی به جواب نمی رسم ...

دلم باهاش نیست . 

اون شاید تنها صاحب جسم بی روح من باشه ولی مالک روحم نیست 

تو چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

مطمئنم تو با این حس اکراه در کنار همسرت زندگی نمیکنی . شاید هم عاشقش باشی و کتمان میکنی ! شاید برای اینکه دل من نشکنه به دروغ میگی فقط باهاش زندگی میکنی چون زنته . چون محرمته . چون تمام اقوامت اونو عروس دلخواهشون میدونن !‌ جز تو . 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

بهترین بهانه برای رهایی امشبم پتویی است که در فاصله ای کمتر از یک دست در کنارم است . به محض اینکه به بهانه ی سرد بودن پتو را بر رویمان میکشم بواسطه ی این اجبار دروغی رهایم میکنی . قفل بازوانت باز میشود و من رها میشوم ... 

تا فرق سر به زیر پتو پناه می برم ! و تو اما ... دورتر از من با بدنی نیمه برهنه بخواب رفته ای . تمام بدنم از عرق خیس میشود ولی باید همچنان تحمل کنم . تحمل این آسانتر از گرمای تن توست . این گرما بدون هیچ چشم داشتی به تن من عرضه شده . اما تو ؟؟؟ 

نفسهایت آرام شده ! خوابی ... 

خیلی آرام از میان چین های سنگین پتو خلاص میشوم . حتی به صورتت نگاه نمی اندازم . کمی آنطرفتر لباس خوابم را می پوشم و پاورچین پاورچین از تو و خوابت دور میشوم . روی مبل رها میشوم ! خنک میشوم !

دلم نوشتن میخواهد ! آرام چهار پله بالا میروم . بر تاریکی اتاق وارد میشوم . نور اندکی می تابد . باید در همین نور بنویسم ... 

و این پایان امشب من است 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

حریر پنجره اتاق را به کنار میکشم ! نور مهتاب می نشیند در دیدگان منتظرم ! 

قدمهای آرام و کشیده ام مرا تا تخت می کشاند . می نشینم و زانوهایم را در آغوش میکشم ... 

نور تک چراغ اتاق قوی تر از مهتاب بر بدن نیمه برهنه ام می نشیند . روشن تر میشوم !!!

اشکهایم رها میشود در خلوتگاهم ... خلوتگاه من و دل ! خلوتگاه دل و تو ! 

لباس خوابم نیمه ی پوشیده ام را با زحمت فراوان در بر دارد ولی تلاشش کاملا بی فایده است . از لابه لای تمام تلاشهایش هنوز روشنایی بدنم به چشم می آید . امشب محکومم به پوشیدن این لباس ... از جانب تو . من از این اجبارها متنفرم ... 

صدای پاهایت به گوش میرسد . قبل از ورودت به پهلو دراز میکشم 

از همان سمت که تو تنها شانه های لرزانم را ببینی .... 

نور چراغ بر شانه های نحیفم می تابد و من گرمای نفس بر هوست را بر ذره ذره ی سلولهای شانه ام حس میکنم . بیشتر و بیشتر در خود فرو می رود . 

لبهای داغت در مصاف شانه های تب دارم می سوزد ... 

نفس بلندی میکشم ! میدانی بیدارم ! 

انگشتانت تمام برهنگی هایم را لمس میکند تا به لابه لای موهای پریشان حالم می رسد ! این بار لمست پر از التهاب است . مشتی از آن را در دست میگیری و چرخش شدیدی به مچ دستت میدهی ... 

از درد نفسم بند آمده ! محکم تر می کشی .... در حالیکه به هق هق می افتم ولی هنوز رو به دیوارم ! 

دست رهایت به سمت صورتم می آید و محکم صورتم را فشار میدهی تا به سمت خودت برگردانی . دندانهایم به گونه هایم فشار می آورد ... طعم شوری در تمام دهانم می پیچد .

صدای پر از خشمت در گوشم طنین می افکند " امشب دیوانه ام کردی " و باز ...  

سکوت کرده ای و فقط در تلاشی برای غلبه کردن با من ! لج کرده ای ... 

از درد می پیچم . می پیچانی ام ... رو به رویت قرار گرفته ام ! نزدیک نزدیک ...

مثل برنده ای که با نگاهش بازنده را خرد میکند تمام مرا نگاه میکنی . 

لباسم ذره ای از استتار خود کم کرده و نیمه ی برهنه ام بیشتر شده ! نگاهت بر پیکره ی روشنم سیر و سیاحت میکند و این بار بر روی دهانم ثابت می شود . 

هجوم می آوری ! 

با درد فراوان می فروشم .... 

حریر پنجره را می گسترانی .

از همانجا باز نگاهم میکنی ... از اتاق خارج میشوی تا مرا بحال خود رها کنی ... 

تمام من درد دارد ! 

مهتاب و من ... 

هنوزم طعم شوری دهانم را حس میکنم .

باقی مانده ی بغضم را به دیدگانم می سپارم . می بارم ! می بارم ... 

لباس خوابم کمی دورتر از من ... 

من نزدیک تو ... 

دلم اما از هر زمانی به تو نزدیکتر ! میخواهم باشی تا در آغوشت رها شوم .... 

شانه هایم ... 

گردنم ... 

همه درد دارد ! همانند موهایم ... 

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

قلبم درد دارد 

مانند تمام آن روزها ...

همان روزها را گویم ! که برای رفتنت درد کشیدم ! درد نوشیدم ! درد گریستم ... 

به یاد داری ؟؟؟؟؟؟؟ نوازش دستانت بر روی گیسوان مواجم ؟؟؟ 

این ایام ولی ریشه ریشه ی موهایم درد دارد از کشیده شدن ! از خشونت هم جنست ...

چطور میشود که تو مرد میشوی ، او هم مرد میشود ؟! من هم که خودم هستم !

پس چرا آرامش با تو بودن انقدر دور از دستهایم رها گشت ...

و زجر این روزها جایگزین تمام لحظه های نیاز من و تو ! نیاز تو و من ... 

ریشه ی موهایم درد دارد ! از خشونت همجنست ... 

کسی که هر زمان که نفسهای داغش تا حد مرگ عذابم میدهد ادعای عاشقی دارد ولی حتی یکبار هم با خودش نمی اندیشد حتی موهایم درد دارد ........................

خسته ام از این زندگی ناهماهنگ با من ! 

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

دیشب میان تاریکی (!) بو/سه های پر عطشت طعم اشکهایم را چشید !

بی هوا رهایم کردی ... 

حرفهایت برایم پر از درد بود وقتی که به من پشت کردی و گفتی " اه باز که شروع کردی " 

در میانه ی خود پیچیدم .

همچون ماری که خود به آغوش خویش فرو میرود در خودم لولیدم و محکم خود را به آغوش کشیدم ...

توئی که "باز " به اشکهایم رسیدی !

چرا هیچگاه برایت سئوال نشده که درد من چیست که در زیباترین لحظات پر هوس تو بی تاب اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم ؟!

کاش یکبار می پرسیدی " دردت چیست " 

نوشته شده در شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

 ققنوس در تلی از چوب و خاشاک خوشبو آتش می افکند، بال می زند و شعله می افروزد، خود در آتش می سوزد و از خاکسترش ققنوسی دیگر زاده می شود. بطور خلاصه، "ققنوس در آتش می سوزد و دیگر بار از خاکستر خود زاده می شود." ... 

این است افسانه ی ققنوس ... 

من نه ققنوس هستم و نه از آتش عشق می سوزم تا دگر باره زاده شوم !

تنها چیزی که مرا می سوزاند خشونت های پر هوس مردیست که هر بار به من نزدیک میشود مرگ آرزوهایم رخ می دهد ... در دم و در همان لحظه ! 

پس توئی که شاید من در ذهنت یک زن خائن معنا شده ام !!!

بدان که نه من ققنوسم و نه آتشی از شور عشق وجود دارد برای زایشی دیگر !!!!!!!!!!!!!!! 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

قیمت هرزگی مرا چه کسی پرداخت کرد ؟ 

تویی که نیمه ی راه رهایم کردی ؟

یا کسی که هر روز تن مرا به من می فروشد و باز می ستاند ؟ 

چه معامله ی زیبایی دارد این تن من .....................

عاشق که نباشی ................

جایی آن طرف تر از خیال هر روزه ام کسی مرا صدا میزند ... کاش بودی تا در آغوشت دیوانه وار فرو می رفتم ... 

دلم هواتُ کرده ... بفهمممممممممممممممممممم

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

می نشینم ! 

رو به رویم نشسته است 

من  را میگویم ... 

نگاهش میکنم 

نوازشش میکنم 

در آغوشش میگیرم و بوسه بارانش میکنم 

این من  درد دارد 

این من خسته و عاصی ست 

از دنیای آدمهای پر هوس 

از انحصار تن ! 

این  من دلش خواب میخواهد 

دلش مرگ میخواهد 

این  من دنیای پر درد است 

دلش التیام میخواهد 

دلش ... 

نه !

این  من  فقط تو را میخواهد ... 

دستانم را به زیر چانه اش میبرم 

و نگاهش را به نگاهم میدوزد 

قطره اشکی می چکد 

میسوزاندم 

می سوزد و می سوزاندم ...

وای که چه درد عجیبی دارد این من  !!!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

هوس های گاه و بیگاهت همچون خنجری تیز

بر رویاهای عریانی ام خدشه میزنند 

من ! تنها ...

در گوشه ای به التیام این زخمهای کهنه و تازه می نشینم 

با نگاهی پر نفرت به تو

به تو که زخمه زنه تمام وجود عریانی ام شده ای 

درد دارد ...

این زخم ها ...

این بغض های خاموش ...

این نفسهای بشماره افتاده ... 

این سکوت های همیشگی و خفقان دائمی ... 

می ترسم ... 

می ترسم روزی در زمان مرگ این واقعه نایی برای مُردن نیز نداشته باشم ... 

کجایی؟! کجایی تا ببینی تمام  ِ معشوقه ات به حراج میرود ؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

تمام این ثانیه ها که میگذرند بوی مرگ میدهند 

بوی جسد مرده ای که متلاشی شده 

چقدر هراس در وجودم ولوله میکند 

چه سخت آرام میشوم در این ثانیه های پر وحشت 

چه غریبانه تکیه میزنم بر لحظات با تو بودن 

چه درد غریبیست هم نفس بودن با تو 

چه زیبا بود اگر ثانیه ی دیگر نفسی برای من نبود ... 

دلم مرگ میخواهد 

برای از تو دور شدن 

برای رها شدن و رها شدن 

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin