... لعنت بر هوس

من شدم زندانی بی غُل و زنجیر تو 

ظاهرا آزاد ...

اما یوغ اسارت بواسطه ی " انکاح سنتی ... " به گردنم آویخته شده

و توئه یاغی گر هر لحظه هر دم که اراده کنی تنم را به تاراج می بری 

کاش میتوانستم اسیر تو نباشم

حرف گوش کن تر از این حرفام . عکس حذف شد

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

داشتم یه فیلم میدیدم .

از همونا که تو همش میخوای تو نقش مردهای داستانش باشی . 

داستان که نه .... 

مرد لحظه های هرزگی باشی 

داشتم لابه لای تماشای صحنه های پر َاز کثافتش به این فکر میکردم چقدر از مردهایی که حتی برای رسیدن به اوج احساسات بخش نوازش و بوسه ها رو حذف میکنن تا هر چه سریعتر به قسمت دلخواهشون برسن متنفرم 

آره متنفرم ! 

از مردهایی که تنها برای چیزی به نام هوس زنی رو به آغوش میکشن بیزارم !

من از تو و حسهای مردونه ی یاغی گرت بیزارم 

بفهم مرد ! بفهم که از تو بیزارم 

این بهترین عنوان برای بلاگمه . 

لعنت بر هوس 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

در سرزمینی زندگی میکنم که عرف و شرع دست و پای روح رها را در بند کرده اند . 

در سرزمینی که نگاه ها همه برای قضاوت است 

که همه خود یک پا قاضی بی جیره و مواجبن 

که تمام لذتها در پس دفترچه ای چند برگ با محتوای چند امضا حلاله حلال هست و کسی نیست که بگوید تعهد باید با قلب و روح باشد نه با رنگ جوهر و خودکار 

این زن ! مُرده است ...

از همان زمانی که به اجبار کتک و فحش و ناسزا دست به قلم برده و یک به یک امضاها را بدون هیچ تعلق خاطری رنگ کرد ... مرده است !

از همان زمانی که همه با هم برای مرگ آرزوهایش جشن عروسی بر پا کرده اند مرده است !

این زن سالیان درازیست که خود بر سر مزار آرزوهایش مویه میکند ... 

این زن یک جسم بی روح است ... 

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

چقدر خوبه شبایی که نیستی

شبایی که تنم خسته نیست از این همه فشار 

 شبایی که بدون حس گناه میتونم تو آغوش عشق خیالی خودم غرق بشم و تا انتهای شب باهاش هماغوش باشم ! 

شبایی که فکرم به جاهایی دور دست تر از جایی که حضور دارم سفر میکنه تا خودشو به عشق واقعی که سالهاست تو سینه داره برسونه و کام دل بگیره !

چرا اینجوری شد ؟

چرا من باید اینجا باشم و تو این همه دورتر از من در آغوش دیگری ؟

چرا فصل ما پاییز بود و نرسیدن و ریختن و پایمال شدن ؟

چرا قانون رسیدن وقتی به ما رسیدن کات شد ؟ 

چرا نشد که برای همیشه بوسه هاتو بچشم ؟

که برای همیشه عطر تنت رو برای خودم نگه دارم و کسی رو شریک این عشق نکنم ؟

چرا انقدر راحت سرنوشت دست دیگری برامون رو کرد ؟

چرا تو بازی سرنوشت انقدر راحت کیش و مات شدیم ؟

حالا من اینجا فراری از آغوش مردی که فقط مالک جسم بی جون منه 

و تو اونجا سرتو روی سینه ی زنی میذاری که مادر تک فرزندته ولی هنوزم عاشقش نیستی ؟

دلم میخواد برگردم به عقب 

بخشی از سرنوشت رو سانسور کنم و حذفش کنم 

برسیم به زمانی که فقط برای من باشی بی هیچ شریکی 

که چشمام به لبهای تو باشه وقتی منو خواستگاری میکنی ! 

که وقتی دیگرون مخالفت کردن این من باشم که جرات داشته باشم و بلند فریاد بزنم این مرد صاحب روح و قلب منه ! 

که بعده این جسمم به ف*ح*ش*ا کشیده میشه و من بی روح و بی دل میشم بازیچه ی دست مردی که حتی تو هماغوشیهای اجباری نمیتونم تو نگاهش تمرکز کنم . 

که تو اوج غرایز جنسی چشمام رو می بندم و سعی میکنم حضور مرد رویاهام رو کنار آغوش خودم حس کنم 

که تو اوج این تصورات اشکم راه نیفته که ای بدبخت اینی که تو رو محکم به آغوش کشیده اونی نیست که قلب و روحت بهش تعلق داره 

که ما بین تموم هوس های آنی نترسم از اینکه جسم من به روح و قلبم خیانت کنه 

آره ! من بزرگترین خائن این شهرم 

خائن به تو که تموم وجود افکارمو در برگرفتی و برای لحظه ای رها نمیکنی 

خائن به روح و قلبم که با جسمم همراه نیستن و از دور این خودفروشی رو نظاره گرن 

خائن به تموم حسهای عاشقونه ای که رنگ هوس گرفته 

خدایا دلم یه آغوش عاشقونه میخواد . به هماغوشی پر عطش و پر عشق . 

در آغوش مردی که از من فرسنگ های دوووووور فاصله داره .

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

گاهی فکر که می کنم می بینم شاید باشند سینه هایی که رازهای مگوی زیادی دارند.

مثلا خود من یا هر کس دیگر که سالهاست با یکی هم خانه و هم آغوشند اما ...اما...اما...عشقی را به محمل سینه می کشند و می برند و این مجمر می سوزد و می سوزاند و من نام این را عشق می گذارم و عشق چیزی نیست که در صفحه ی دوم شناسنامه با یک نام و نام خانوادگی به رقم بخورد.

عشق چیزی است که گاه تو توی ماشین نشسته ای پیش یکی اما ناگهان دلت برای فاصله ای دورتر می ریزد...می تپد و با خود آه می کشی که کاش تو بودی با هم...

عشق چیزی است مثل اشک های ناگهانی یک مرد وقتی سرش را روی فرمان ماشین بی دریغ برای دربدری های کسی که نگاه سنگین تو را حس می کند و تو نیستی اما هستی...

عشق چیزی نیست جز پیوند غریبانه ای که نه شاهدی دارد نه هلهله ای و نه امضایی همان است که هست شبیه هیچ نیست...

شبیه خودش هست شبیه نامه های سرگردانی است که بسویت می ایند و تو در انتظارشان نشسته ای...

یادمان باشد اگر روزی روزگاری به یاد یکی دلمان ریخت بی شک عاشقیم..

چه سالها از تلاقی نگاهمان گذشته باشد چه ساعتی را بیشتر با هم نگذرانده باشیم چه شاید هرگز همدیگر را ندیده باشیم...

یادمان باشد اگر روزی نام "عشق" را برای رابطه ای برگزیدیم بار سنگینی را بر دوش می کشیم که عشق تا ابد می ماند...

تا همیشه ی ابد...

تا ابدیتی ابدی...

+ این متن از جایی کپی شده ولی به شدت باورش دارم .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

من یه زنم

یه زن سرد مزاج که این چند سال اخیر متوجه این تغییرات در خودم شدم

اینکه هیچ تمایلی به سx ندارم

اینکه تا صحنه های این چنینی نبینم هیچ حسی به انجامش ندارم

و اینکه مردی که این همه سال باهاش همخواب و همبستر بودم هنوز نفهمیده که من مثل سابق نیستم ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

بوسه هام دیگه طعم عاشقونه ندارن

نه ! اصلا طعمی جز نفرت ندارن

تنگی نفس و حمله های آسم بهترین بهونه است تا از بوسه های خیس و آتشین تو رو برگردونم

فکر کنم تازگی به چیزی شک کردی

آخه تا بحال در چند مورد پی در پی از من پرسیدی چرا تا میخوام لبهاتو ببوسم مشکل تنفسی پیدا میکنی ؟

 بفهم که از این همه هوسی که تو داری بیزارم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

یادته ؟! روزها و شبهایی که تو دوره ی یک هفته ای زنانه ی خودم بودم چطور التماسم میکردی ؟! چرا هیچ وقت نفهمیدی که ...

اه ! حالم از تو و نیازهای وقت و بی وقتت بهم میخوره

از شبهایی که کنار مادرت تو اتاق مشترکی خواب بودیم و باز ...

وقتی یاد اون شب میفتم که چطور روسری رو تو دهنم چپوندی که نکنه صدای آه و ناله ای از من در بیاد و چطور از پشت ...

هر بار که بیشتر و بیشتر به این شبها فکر میکنم بیشتر باور میکنم که تو اسیر هوسی

من نباشم یکی دیگه ! مهم فقط زن بودنه . نه ؟

ایکاش منو دوست نداشتی تا انقدر احساس حقیر بودن بهم دست نمیداد

آرزومه یکبار نوازشهات فقط برای ارامش من باشه نه برای برانگیختن غریزه هامون

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

این روزها تموم جسمم در داره

درد از تجاوز تو ...

من به تو خیانت کردم وقتی نگاه های پر از هوست با نگاه من منطبق میشه و من برای فرار از اونها با حالتی که تو فکر میکنی از روی اوج لذت جن30 هست ازت رو برمیگردونم و به دورترین نقاط ذهن خودم خیره میشم

جایی که کسی تن منو نخواد

جایی که روحم با ارزشتر از این تن خاکیه

مرد ! چرا انقدر ضعیفی ؟ انقدر ضعیف که اگه تا خود صبح بخوام از کثافت و لجن زار هوست بنویسم باز برای نوشتن توان دارم

مردونگی آنچیزی نیست که تو بهش می بالی

همون چیزی که هر شب زنانگی منو به رخم میکشه و ...

دلم میخواد یه شب میون تموم هوسهای غریزیت تو صورتت تف بندازم و بهت بگم مرد برای ارضای جن30 خودت برو گلاویز ف*ا*ح*ش*ه*ه*ا شو

این زن خسته هست ! از زن بودن خسته هست . از بدکاره بودن خسته هست ...

روح من عاشق نیست ! جسمم تن به عقدنامه داده ... روحم به تو تعلق نداره مرد !

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

نفسهای پر از هوست که با چاشنی ناله های گاه و بیگاهت همراهه وقتی روی شونه های من رها میشه از خودم بیزار میشم

از اینکه چرا تن من برای تو انقدر لذت بخشه و تو هیچ به این فکر نکردی که این تن لطیف با بعدی به اسم روح جون میگیره و ...

اه ! لعنت به تو که از مرد بودن تنها همین یک خصلت رو از بری

بوسه های داغ و خیس تو روی لبهای من نهایته چندشه

برای منی که دیگه حتی از عطر و بوی بدنت متنفرم

نمیگم من مقصر نیستم

همیشه برای از بین رفتن رابطه ها دست کم دو نفر نقش دارن

رابطه زناشویی یک رابطه ی دو نفره هست

هر دومون در پاشیده شدنش نفش داریم

تو با هوسهای بیش از اندازه ت من با سرد مزاجی و اکراه از غرایز چندش آور ج * ن*س *ی ...

ولی از دید تو این منم که همیشه محکومم

محکوم به اینکه هیچ حسی به تو ندارم

آره لعنتی ! دیگه هیچ اشتیاقی از هماغوشی با تو ندارم بسکه منو برای س * x  تو آغوش خودت غرق کردی

حالم از تموم مردها بهم میخوره وقتی به این فکر میکنم که باقی مردها هم مثل تو زن رو فقط برای لذت جن30شون میخوان .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

کاش میفهمیدی نوازشهای تو روی حساس ترین نقاط زنونه ی بدنم هیچ وقت منو به وجد نمیاره

فقط و فقط حس اکراه خیانت به روحم در من تجلی پیدا میکنه و هیچ وقت لذت بخش نیست

با توئم !

تموم تسلیم های من برای رها شدن از این هوس های مردونه ی توئه

از اینکه از من کام بگیری و خسته و وا رفته از من فاصله بگیری

چرا هیچ وقت نفهمیدی که من بیشتر به نوازش تو نیاز داره تا غریزه ی وحشی مردونه ت ؟

گاهی وقتها حالم از تموم این غرایز بهم میخوره

وقتایی که خسته ام و تو درکی از این خستگی و کلافگی نداری و فقط و فقط به این فکر میکنی که دستت برای لمس زنانگی های من از کجا شروع کنه و به کجا ختم شه

حالم از این غرایز وحشی گرانه بهم میخوره

کاش می فهمیدی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

از بوسه های گاه و بیگاه مردونه ت فرار میکنم

تو با اشتیاق وصف ناشدنیت میای تا منو تو آغوش بگیری ولی من درست مثل آهویی گریز پا از این هماغوشی های اجباری فراری ام ...

این برای من زجره و تو حس میکنی این اجبار و قانون های دست و پا گیر اجتماعی رو 

ایکاش میشد خارج از هر بند و اسارتی زندگی کرد

بدون هیچ قضاوتی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

یادته ؟

همش میگفتی " میدونم اگه روزی از من بالاتر باشی به من خیانت میکنی "

یادته ؟

اونوقتها به تفکراتت می خندیدم و با خودم میگفتم این محاله که روزی برسه که من به تو خیانت کنم ..

 

حالا این روزها ...

تو هستی و تن من !

من هستم و جسمی که به تو تعلق داره و روحی که دیگه با تو نیست ...

من به تو خیانت کردم یا به روحم ؟!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin