... لعنت بر هوس

 

لابه لای تمامی ریخت و پاشهای خانه نشسته ام و تو هم مشغول حساب و کتاب اخر سال دفتری ! گاهی بقدری از این همه ریخت و پاش مستاصل میشوم که بلند بلند اهی از درون رها میدم و میشنوم که میگویی باز چه شد ؟؟؟؟

تمرکزی روی مدیریت کارها ندارم . کارهای سنگین و اصلی با کمک کارگر تمام شده و حالا خرد و ریز هایی مانده که باید خود پایانشان دهم . لباسهای زمستانی را نمیدانم کنار بگذارم یا نه ؟ در حالیکه سه چهار روزی میشود زمستان دوباره جلوس کرده و میل به رفتن ندارد ... بهاره ها را نمیدانم از چمدان در بیاورم یا نه ؟؟؟ کلا سر در گمم ...

داخل کمد و کشوها مرتب شده و منم با یک خروار لباسی که نمیدانم کجا جایشان دهم .... از لابه لای تمامی ریخت و پاش ها راهی باز میکنی برای رسیدن به من . مرا از بین تمامی مشغله های خانه تکانی می ربایی ... من اصرار میکنم به اینکه بگذار زودتر به این نکبت ها فیصله دهم ولی تو گوش نمیدهی و با مقاومت بی اساسم مرا از زمین جدا میکنی و در میان دستانت می نشانی !

میگویی این کارها تمام شدنی نیستن سراب .... در حالیکه مرا به سینه ی مردانه ات چسبانده ای لبهای داغت را حس میکنم و بوسه های بی وقفه ت بر روی شانه هاس نیمه برهنمه م ....

آرام بر روی تخت رهایم میکنی و من هنوز نگاهم به دیدگانت دخیل بسته ست !

ساعت از 11 نیمه شب هم گذشته . میخندی و میگویی وقت وقت خواب است و عشقبازی . لبخند میزنم . نور اتاق میرود ... کار تو میرود ... خانه تکانی من می رود ... و تو می آیی ...

در اغوشت جان میدهم . حریصانه می بوسی . حریصانه می بلعی طعم تمامی نفسهای پر هوسمان را .

.

.

.

.

صبح چشم باز میکنم در میانه ی آغوشت هستم . بوسه ای به سینه ت می نشانم وقتی جدا شدن بازوانت محکم تر از هر زمانی مرا به تو می چسباند .... دستهایت بازی خود را آغاز میکند ....

صدای تو ... صدای نفسهای من ... بی تابی هر دومان . همه را با هم که جمع میکنم می بینم من خود را این همه سال از معشوقه بودن محروم کرده بودم

معشوقه ی مردی پر عطش بودن که همیشه و همیشه عشق را با بوسه هایش پرورش میدهد و دست نوازشش بر جای جای بدنت میچرخد ... مردی که حتی از لابه لای کلام خاموشش می توان عشق را حس کرد و لمس کرد و بویید و بوسید .... مردی که تا به دیروز هوس باز می خواندی اش . حالا اسطوره ی زندگی تو شده ... مردی که تمام تلاشش را میکند تا بتو بفهماند ما زنده ایم به عشق ورزیدن .....

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

فصل زمستان برای من با اینکه سرشار از سرمای ذاتیست گرم و صمیمی بود ...

یک سفر نابهنگام و خارج از برنامه ریزی هیجان این فصل را برای ما دو صد چندان کرد !!!

بعد از سالها شبها و ساعاتی را در هتل بسر بردیم و یک رازی در این شبهای دور از خانه و زندگی نهفته که نهایتا تمامش را تبدیل به ماه عسل میکند ...

تمام سعی مان را کردیم که ماه عسل تلخ بعد از ازدواجمان را در این سفر مظلومانه بطلبیم و خوش باشیم و در اخر با حسرت به زندگی فعلی برگشتیم

کمی برای انجام کارهای سنگین خانه دچار مشکل شده ام با این دست نافرمم

مرد خانه این شبها زودتر از هر شبی به خانه می آید و برای انجام کارهای خانه تکانی گاهی حتی از من پیشی میگیرد ... و به اجبار منم باید تحرکی از خود نشان دهم !

پی نوشت : چند روز قبل با من تماس گرفت . گفتم فراموشم کند . گفت اگر تو بتوانی من هم میتوانم . سکوت کردم و سکوت کرد . قطع کردم و او نیز دیگر تماس نگرفت ... و من دقایقی بس طولانی به حال هر دومان گریستم ...

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin