... لعنت بر هوس

من امشب خود ارضایی کردم 

گناه از کیست؟؟؟ از من یا از تو؟؟؟

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

همیشه با خود می اندیشیدم مشتهای گره شده ای که آینه ی اتاق را میشکنند خاص هنرپیشگان و فیلمهای سینماییست ... تا آن شب که بعد از آن همه فریاد و هوار و مشتهایی که به سختی کنترلشان کردی تا بر سر و بدنم فرود نیاید در نهایت بر آینه ی دیواری نشست و آینه ی بدبخت از درون متلاشی شد ... دست تو هم چندین خراش سطحی برداشت و کمی خون جاری شد ... ولی دل شکسته ی من بقدری رنجور شده بود که حتی برای جراحت برجستگیهای پشت دستت نلرزید ... ولی با شنیدن صدای پسرک طفل معصومم انگار دو جفت بال پروانه ای خدا بر من ارزانی داشت که پروانه گونه جهیدم و پسرک را به آغوش کشیدم... حتی ریتا از این همه سر و صدا بال بال میزد و هراسان شده بود .آینه هنوز تصویر هزار تکه نشان میدهد . تا زمانیکه صبح به صبح و لحظه به لحظه چهره ی خود را همچون پازلهای در هم و برهم میبینم محال است خاطره ی آن شب شوم را از یاد ببرم؟!

نوشته شده در پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

اواخر ماه قبل پسرک به دنیا آمد . از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ... من دختر دوستم ولی با همه ی اینها وقتی در نگاه پسرک غرق شدم تازه فهمیدم این مرد کوچک را در زندگی ام کم داشتم . دستان کوچکش نرمی بی نظیری دارد و فشارهای مردانه اش دلم را هیجان زده می کند . نفسهایم را بیخ گلویش خالی میکنم و دوباره نفسی به درون ریه هایم می فرستم با بوی بهشت لبخند

از رابطه ی خود با همسر بگویم ! فقط با هم زندگی میکنیم . غریزی میخوریم و می خوابیم . تابع همان غریزه نیز مادر شده ام . و دیگر هیچ ..........................

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

قرار نبود که به این زودی باز به جواب مثبت آزمایش خیره شوم ولی اینبار خودم را به همراه اتفاقی که در درونم شکل گرفته کمپلت به خدای بزرگ می سپارم . خودش از من و کوچولوی دوست داشتنی ام محافظت میکند . مطمئنم . امروز عصر منشی آزمایشگاه آمدنت را به من نوید داد . باید بیشتر از همیشه مراقب خودم باشم قلب

نوشته شده در شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

اولین بار که صدایش را شنیدم با خودم گفتم " پسر چه صدای آرام و زیبایی داری " نمی شناختمش . اول ترانه نامش را گفته بودند " مرتضی پاشایی " . مدتی بعد گوگل کردم تا تصویرش را ببینم . اولین بار که دیدمش گفتم " چه بینی استخوانی و کشیده ای . چه موهای زیبایی . لبخند بزن . چهره ت با لبخند بهتر است " . کم کم با ترانه هایت خو گرفتم و چهره ت مانند صدایت هر روز زیبا و زیباتر شد .

شنیدم که بیمار شدی . دلم هری ریخت وقتی این تصویرت را دیدم .

گفتم تو فقط بخوان . تو فقط بمان . حتی با ان بینی کشیده و استخوانی . حتی با آن جسم نحیف . تو دلم جا خوش کردی . ترانه هایت را بی نهایت دوست داشتم .

تا وقتی شد شب اجرایت . تو را با آن کلاه بر روی استیج عاشق دیدم . تو عاشق خوانندگی ... تو عاشق هوادارانت بودی . به خدا گفتم خدایی کن . او را از ما نگیر . ما به این صدا ، به این نگاه دل داده ایم . نباشد کار دل ما چه میشود . نشد .... چهار روز است که دیگر در هوای ما نفس نمی کشی . خسته تر از آن بودی که باز این همه ظلم قلبهای سنگ دل را تاب بیاوری . تو پر گشودی و رها شدی . اینجا ولی زمین بی تو سرد و تاریک است مرتضا . اینجا مردمانش فخر می فروشن به اینکه تو را نمیشناختند . اینجا اگر بگویم تو را می شناسم مرا موج سوار می خوانند . من ولی میگویم ! تو همانی هستی که بر دلها رسوخ کردی . دلهای ما را با صدایت ! با مهربانیت مجذوب خود کردی .

حیفم می آید که دیگر ترانه ی جدیدی از تو نخواهم شنید ولی برای دل من همان تعداد که به یادگار گذاشتی تا همیشه کافیست .

پسر ِ محجوب ! آسمانی شدنت مبارک .

لعنت به این 23 آبان ماه که ترا از ما گرفت .

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

به این فکر میکنم که آیا می شود روزی من باشم و تو ؟

بی شک همچین روزی دیگر آرزویی ندارم ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

 

این ایام که نبودم در درونم اتفاقی در حال شکل گیری بود . نخواسته و ندانسته دعوتش کردیم به سرزمین آدم بزرگها .  آخر مرداد ماه بود که با بهت و حیرت به نشانه های بی بی چک خیره شده بودم و تو هم کلافه از اینکه چرا من انقدر ناراحتم . میگفتی خیلی وقت است که انتظارش را میکشیدی و من مبهوت از اینکه پس من چه ؟ من آدم نبودم که برای این همه تغییر جسمی و روحی ام تصمیم بگیرم ؟

آزمایش دادم و جواب مثبت در دستانم بود و دنبال پزشکی بودم برای مشاوره ! دکتر زن زیبا و جوانی بود . با دیدن برگه ی آزمایش اولین سئوالش این بود " بچه داری؟ " گفتم نه ! بلافاصله گفت پس مبارکتون باشه . دنیایی از غم پهنه ی صورتم را پوشاند تا حدی که دکتر از پشت میزش برخاست و چرخی زد و صندلی چرخ دارش را روبه رویم قرار داد و نشست . در حالیکه فشارم را میگرفت گفت " تا بحال مادر به این عبوسی ندیده بودم " شنیدن همین جمله برای سرازیر شدن اشکهایم کافی بود . اشک ریختم و با پشت دستم مثل بچه ها اشکهایم را پاک کردم . باز با مهربانی خاصی گفت غصه نخور . کم کم به تغییرات عادت میکنی . برو روی ترازو . وزنم 53/300 . درون برگه ای یادداشت کرد و مشخصات فردی ام را پرسید . اینکه سابقه ی بیماری دارم یا نه ؟ اینکه چندمین بارداری ام است و آیا سابقه ی سقط دارم یا نه . و و و ووو

وقتی تمام برگه را پر کرد با نگاهی مملو از تردید و وحشت نگاهش کردم و گفتم " خانم دکتر راهی هست تا این جنین را از بین ببرم " خودکار دستش را محکم روی برگه کوبید و با لحنی که اصلا با مهربانی چهره اش هماهنگ نبود گفت " در محضر خدا شرم نمی کنی " آن چنان این جمله را بیان کرد که من یک لحظه حس کردم دارد مرا می ازماید ... حرفم را نزده خوردم و دیگر نه من حرفی زدم و نه او . نسخه ای نوشت و جلویم گذاشت گفت قرصهایی که نوشته ام را طبق دستور میخوری . برای سونوگرافی هنوز زود است . تاریخ ها را حساب کرد و برایم وقت ماه جدید را مشخص کرد و گفت به سلامت ... انگار قهر کرده بود .

دو هفته از رفتم به نزد دکتر میگذشت که یک روز ناگهان حس کردم تمام لباسم خیس شده . وضعیتم بدتر از آنی بود که بخواهم طول روز صبر کنم تا کسی به دادم برسد . سریعا به همسر و مادرم خبر دادم و در کمتر از نیم ساعت بیمارستان بودم . درد شدیدی در ناحیه ی شکم و لگن داشتم . وقتی وارد سرویس بهداشتی شدم چیزی از درونم خارج شد و بعد از آن به شدت به خون ریزی افتادم . از ترس افت فشار پیدا کرده بودم . مادرم پشت در بسته ی توالت منتظرم بود و هر دم صدایم میزد . با ناله گفتم مادر به گمانم سقط کردم . سریعا به بخش زنان منتقل شدم و بعد از معاینه دکتر سونوگرافی نوشت که جواب سونوگرافی مثبت بود ولی تکه ای از جفت هنوز بر جدار رحم باقی مانده بود . اثری از جنین و ساک نبود .

سه ساعت بعد جهت کورتاژ به اتاق عمل انتقالم دادم و آخرین آثار بارداری را از جدار رحم خارج کردن ....

حالا من مانده ام و روحی که خدشه برداشته است از این سرگذشت شوم . از این ناشکری احمقانه ام و از این ناز کردن خدایم ... حالا منه خر گفته بودم بچه نمیخواستم تو که ادعایت میشود که خدایی و از دل بنده ات خبر داری چرا اینطور برایم ناز کردی ؟ خب خداجان میگذاشتی برایم می ماند . شاید دخترکی میشد مو بور و چشم عسلی که هر روز صبح مینشست تا موهایش را برایش گیس باف کنم . یا شایدم پسرکی میشد با موهایی بور و فرفری و دندانهایی درشت که وقت شیطنتش وقتی خونم به جوش می آمد با لبخندی شیطانی به چهره ام چشم می دوخت و من لبریز از حس مادرانه ی بی همتا می شدم . کاش با من مهربان تر از این بودی .

همسرم تا سه هفته با من کلامی نمی گفت . تنها در حد تشکر بابت پخت غذا و سلام و شب بخیر . بی هیچ کلام دیگری . باورش شده بود که من با کوک ساز نخواستنم بی شک اقدامی برای سر به نیستی جنین نورسته ش داشته ام . ولی همان خدای بی رحم خودش شاهد است که من خود را به سرنوشت سپرده بودم .

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

این شبها به بهانه ی جام جهانی خیلی زودتر به خانه می رسی ! جایگاه تو آنجا روی کاناپه ی سه نفره کنترل به دست ... و من در اتاق ! از لای در نیمه باز هر از گاهی نگاه می اندازم ... همان گاه گاهی که تو به هیجان در می آیی .

گاهی کتاب میخوانم . گاهی به همراه دوستان در وایبر و لاین ... اسکایپ هم خدا خیرش دهد. فاصله ی اقوام را بی نهایت کم کرده آنقدر که گاهی به نظر همینجا کنارم نشسته اند دستم روی شانه هایشان هست و با هم آی می خندیم ! تو هم کاری به کارم نداری .

ریتا حالش خوب است . همچنان مرا جون جون صدا میکند ولی چندین واژه ( کمتر از تعداد انگشتان دست ) جدید هم یاد گرفته . تا پنج را هم یکسره می شمارد . بی توقف . آنقدر سریع که همه ی آنها را با هم یک واژه می دانم .

این مدت که نبودم در تنهایی خودم برای دلم نوشتم . البته در word . نمی دانم شاید یک روز آن نوشته ها را نیز با کمی ویرایش به اینجا انتقال دهم . ولی حالا چرا این موضوع را بیان کردم ؟! به شدت در حال تایپ کردن بودم و بعد از دقایقی دست از تایپ کردن کشیدم . ناگهان شنیدم که کسی در پذیرایی بر روی دکمه های کیبورد می کوبد . انگار یکی هم آنجا مشغول تایپ باشد .

اول ترسیدم ولی بعد که یاد تقلیدهای ریتا افتادم مصمم شدم تا بروم ببینم چه خبر است .وقتی نگاهش کردم او هم دست از تایپ کشید . انقدر دلم میخواست می رفتم و نوکش را می بوسیدم ولی به گمانم هیچ زمانی به این آرزویم دست نیابم لبخند به کسی نگویید ولی من از منقار و چنگالش عجیب می ترسم .

از دوستانی که این ایام بیادم بودند و جویای احوال سپاسگزارم .

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

در میانه ی کاناپه فرو رفته م و پتوی مسافرتی سبز - آبی را تا جلوی چشمانم بالا کشیده ام . من از این شب می ترسم . من از تمامی شبهای بی تو می ترسم . برق نیست . او نیست و تو هم نیستی . برعکس تمامی شبها ریتا سکوت کرده و من در میان صدای رعد می لرزم و گاه از نور برقش به ساعت روی دیوار نگاه میکنم ! ولی مجال کشف زمان را ندارم از زمان جا مانده ام . پای رفتن و گشتن برای پیدا کردن هیچ چیز را ندارم . اینجا نشسته ام و در سکوت مرگ بار خانه که تنها با صدای رعد می لرزد بغض خود را فرو داده م ...

آرام صدا میزنم "ریتا " ! صدای بالهایش را می شنوم ولی از کلام خبری نیست . بی خیالش میشوم . ساعت می نوازد ... یک ، دو ، سه ،.... ، دوازه ضربه و این یعنی به نیمه رسیدم .

تنهایی این شبها برایم حس و حال عجیبی دارد . دو روز قبل دوستی آمده بود تا تنهاییم را تصاحب کند و از من برباید ولی خیلی متین و با وقار گفتم برو . من نمیترسم . وقتی میرفت به من گفت هر وقت شب حس کردی به بودنم نیاز داری کافیست خبرم کنی . نیم ساعت نشده پشت درب منزلت بست نشسته م .

دستم را با اطرافم میکشم . دنبال موبایلم میگردم . شاید وسوسه شدم و خبرش کردم ! ولی نیست . موبایل کنارم نیست و من پای رفتن و گشتن آن را ندارم ...

ساعت می نوازد ... یک ...

ریتا ؟! ریتای من ؟! دیگه صدای بالهایش هم نمی آید ...

کمی به پهلو می شوم . کم کم بدنم شل میشود . صدای رعد قطع شده و برق هنوز نیامده . کوسن را زیر سرم تکیه می دهم . آرام دراز میکشم و پتوی سبز - آبی را روی سرم میکشم .

ساعت می نوازد ... یک ، دو ...

چشمهایم دیگر خسته هست از این همه انتظار بی ثمر ...

نوشته شده در جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

به واسطه ی یک سفر اجباری ، امشب من باز هم با ریتا تنها هستم . دخترک در تلاش است که بخوابد ولی فضولی اش نمی گذارد . دم به دقیقه از خودش صدایی در می آورد تا عکس العمل مرا ببیند و بشنود . میداند هر صدایی که در بیاورد یک "ریتا " به گوشش می رسد و آنوقت است که آنقدر جون جون می گوید تا نزدکیش شوم ... ولی من امشب ریتا را نه صدا میکنم و نه قصد دارم بیخوابش کنم .

امروز غروب وقتی از پیاده روی تک نفره برگشتم وقت تعویض لباس دکمه ی مانتوام کنده شد و به زمین افتاد . اصولا وقتی شی دایره شکلی سقوط کند قل میخورد و در دورترین و غیر قابل دسترس ترین مکان جا خوش میکند . امروز هم این اصل بسیار بسیار زیبا رخ داد و دکمه بعد از کش و قوس زیادی که به مسیرش داد نهایتا زیر کاناپه ی سه نفره جا خوش کرد . بعد از دوش گرفتن تصمیم گرفتم بشینم و تک تک دکمه های مانتو ام را بدوزم . تنهایی کاناپه را به هر شکلی بود جابه جا کردم و دکمه را پیدا کردم . نشستم و مشغول دوختن شدم که ناگهان بی هوا سوزن در انگشت سبابه ی راستم فرو رفت ... نفهمیدم چه شد . ناخوداگاه انگشتم را در دهانم کردم و شروع کردم به تسکین دردش ...

چشمهایم بهم فشرده بود که ناگهان بیاد آن روز افتادم . یادت است ؟؟ آن روز که مهمان خانه مان بودی . خانه ی پدری ِ من . من هنوز دختره آن خانه بودم و تو مهمان ...هنوز نه تو از حرف دلم خبر داشتی و نه من میدانستم در افکار تو چه میگذرد . کتابی از کافکا در دستت بود و مشغول خواندنش بودی و همزمان با دکمه ی پیراهنت که کاملا باز بود و تن پوش جذب مشکی ات کاملا خودنمایی میکرد بازی میکردی که ناگهان بی حرف خندیدی و گفتی " افتاد " ! نگاهم از قبل ریز کارهایت را دنبال میکرد و خیلی زود فهمیدم که آنقدر دکمه را پیچاندی تا از پیراهنت جدا شد . خیلی سریع نخ و سوزن مناسب پیراهنت را آماده کردم . انتظار داشتم حالا که آمدم تا دکمه ات را بدوزم پیراهنت را خارج میکنی ولی تو خیلی آرام یک دستت را آزاد گذاشتی و کتاب را در یک دستت گرفتی و دست دیگرت را زیر سرت بردی . همانطور که نشسته بودی و مشغول خواندن کتاب بود من با دستهایی لرزان شروع به دوختن دکمه ی پیراهنت کردم ...

در چندمین خروج سوزن بود نمیدانم ... ولی میدانم که سوزن در همین انگشتم فرو رفت ! و با گفتین " آخ " دست از کار کشیدم و انگشتم را طبق عادت همیشگی ام در دهانم فرو بردم و هنوز چشمانم بسته بود . دستی را دور مچ دستم حس کردم . تا چشم باز کنم دستم را کشیدی و به محض باز شدن چشمم تُرا دیدم که انگشتم را به سمت لبانت بردی و نوک انگشتم را بوسه زدی ... نفسم به شماره افتاده و ضربان قلبم بی تاب ... تو اما ... التهاب آن روزت را هیچ گاه از یاد نمی برم .

از یاد نمیبرم چطور لب و بینی ات قرمز شده بود و چطور صدای نفسهایت فضای ساکت اتاق را پر کرده بود . بعد از چند ثانیه ای که به اندازه ی چندین ساعت کش آمده بود دستم را از دستت بیرون کشیدم و سریعا از آنجا دور شدم . کمی دورتر باز نگاهت کردم . چشمت هنوز مرا می دیدی و کتاب را روی پایت رها کرده بودی ... همانطور دست بردی و نخ را با فشار دستت پاره کردی و سوزن را کناری گذاشتی .... شاید تو هیچ گاه خاطره ی آن روز را مرور نکنی ... شاید اگر روزی همسرت سوزنی در دستش رفت ، آنوقت که سرانگشتش را با بازی لبانت تسکین بخشیدی بیاد بیاوری که چقدر این صحنه برایت آشناست ...

ولی من ! هر زمان که سوزن در انگشتم فرو رود هر چند کسی نیست که سرانگشتم را ببوسد ولی من هنوز مثل همان روز انگشتم را در دهانم فرو می برم ... چشمهایم را محکم می فشارم ... از این لحظه به بعد تازه بازی دل من شروع میشود ... دیگر دستی نیست که دستم را بگیرد و لبی نیست که انگشتم را با بوسه هایش تسکین دهند ...

+ ریتا هنوز بیدار است . هنوز از خودش صداهایی در می آورد . شاید با گفتن یک " ریتا " دلش را شاد کنم .

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

اسم کاسکوی خودم را ریتا گذاشتم . به انتخاب یکی از دوستان و چون دوستش داشتم همین شد نامش ...

اوایل که هنوز اسمی نداشت جون جون صدایش میکردم . حالا او مرا جون جون میخواند و من ریتا ! نامش را می شناسد . تا میگویم ( ریتا ناز ناز ) سرش را خم میکند و منتظر نوازشم است . البته من هنوز با ترس و دلهره به سمتش دست دراز میکنم . دست که نه . در واقع انگشت .

هر زمان که دورتر هستم انقدر جون جون را تکرار میکند تا به دادش برسم . گاهی صدای خنده ام را تقلید میکند و گاهی صدای بسته شدن درب را . صدای بسته شدن درب را همچین زیبا تقلید میکند که گاهی واقعا حس میکنم کسی در خانه هست و هی از این اتاق به آن اتاق می رود (:

در واقع ریتا با حضورش به زندگی بی روح و سرد و یکنواختم جان بخشیده ...

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

حال و هوای این روزها از دو حالت خارج نبود . یا مهمانداری یا مهمانی . آخرین سری مهمانها دیشب ساعت 23:50 حرکت کردند و من ماندم دنیایی از کارها و ریخت و پاش ها . دوستان با این همه تاخیر اجباری اینجام تا در 16مین روز از فروردین ماه 93 سال نو را به شما تبریک بگویم . دیر است ولی مطمئنا خالی از لطف نخواهد بود .

شیرین ترین عیدی امسال من یکعدد کاسکو بوده که بشدت همدمم شده . هنوز به سمتم حمله میکند و ناگفته نماند که می ترسم . ولی دوست داشتنیست . اغلب صبحها با سر و صدایش از خواب بیدار می شوم و انتهای شب نیز آخرین چشمی که بسته می شود چشمهای دخترک من است . برایم شیرین است . این روزها هر کجا که رفتم با شرط بردن دخترک بوده . هر کسی چشم و ابرو نازک کرد کلا قید رفتن به مهمانی اش را زدم .

حالا می ماند یک سئوال و نظر شماها . من هنوز برایش نامی انتخاب نکردم و این روزها با لطف جنسیتش دخترک صدایش کردم . چه اسمی می تواند مناسب دخترک من باشد ؟؟؟ اگر اسمی مد نظرتان است لطفا مطرح کنید تا در صورت پسند این دخترک ما از بی نامی رها شود :) منتظر نظرات دوستان هستم . اگر نظری نبود آنوقت کمی بیشتر به مغزم فشار می آورم تا بلکه نامی مورد پسند واقع شود .

نوشته شده در شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

خانمی هست که هر ده روز یکبار برای تمیزکاریی منزلمان می آید  . هم خودش کار میکند و هم همسرش . هر دو هم جوان هستند . انتهای هر فصل یکبار هم به اتفاق همسرش می آید تا کارهای سنگین تر را با هم جمع و جور کنند . ولی هر سال نزدیک عید که می شود کمی برنامه بهم میریزد . مثلا روزی که گذشت آمده بودند برای تمیز کاری اساسی . مرد پر تلاش است . زن بابت صمیمیتی که ایجاد شده آی حرف میزند . گاهی بهش گوشزد میکنم که خیلی حرف میزنی . ایکاش دستانت هم به اندازه ی فکت انرژی صرف میکرد . هر بار که جمله های این چنینی میگویم می آید و با همان دستانی که با دستکش آشپزخانه پوشیده شده از پشت گردنم را به آغوش میکشد و مرا می بوسد . و من این کارش را بی نهایت دوست دارم ..

خانه مان تمیز است . چه خودم وسواس تمیزی دارم و چه این خانم ! هر ده روز که می آید گاهی یک بند غر میزند که چرا اینجا انقدر کثیف است . هنوز نمیدانم برای اینکه لج مرا در بیاورد می گوید یا واقعا راست میگوید ؟؟؟ برای همین خانه مان همیشه تمیز است و خانه تکانی ما به همین یک روز ختم می شود . فقط زن میداند هر سال روز قبل از عید باید بیاید و دو نفری با هم یه تمیزی ویژه ی عید هم داشته باشیم. شرط بسته ایم که عیدی َش را نیز همان روز به او بدهیم تا زودتر از موعد خرج نکند. حالا قرار است چهارشنبه صبح یا بعد از ظهر هم بیاید . آن روز کار خاصی نیست . در واقع کارهایی که خودم نیز به تنهایی می توانم از پسشان بر بیایم ولی کمی اهسته تر بگویم " در واقع دلم میخواهد عیدی را درست شب عید به او بدهم که بیشتر به دادش برسد " و ضمن اینکه منم روز آخر سالی یک همدم شیرین زبان دارم که هر بار که دلم برای بوسه هایش تنگ میشود به او میگویم بیشتر از اینکه حرف بزنی کار کن . آن وقت است که غرق بوسه ام می کند ... من دلم این بوسه ها را برای شب عید میخواهد . حتی اگر خودخواهانه باشد ...

نوشته شده در شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

سه ماه و نیم است که دستم به تایپ کلمات خسته ی ذهنم نمیرود . تمام این روزها دستم را زیر چانه ام ستون بسته بودم و به این می اندیشیدم که خدایا چرا من ؟ چرا منی که اینهمه برای عشق و عاشقی ذوق مرگ میشدم ؟

تمام این روزهای پر از التهاب ِ شک و تردید میان " بودن و نبودن " همچون جسم معلقی که از دو طرف همزمان کشیده شود تحت فشار بودم و از وسط در حال نیم شدن .... ولی هرگز نفهمیدم بمانم یا بروم ...

ماندم ولی نه از سر اختیار و فکر . که از سر جبر و مهر و امضای مرد عاقدی که سند مکتوب همبستریمان را به خط خودش سیاهه بست و امضاهای تک تکمان که رضا دادیم به این همخوابگی ...

هر شب درست مانند مستان پاپتی که در خرابات نعره میزنند و می نوشند نوشیدی ! نوشیدی و من شدم ساقی بی برو برگردت ... بدون اینکه حتی بدانی تمام تن من قبل از تو به باد حراج دل دیگری رفته است !

من تلاش کردم ترا به همراه تمام مردانگیت مالک خود کنم ولی آنزمان که تُرا مست و لایعقل در میان مهمانی خانوادگی دوستانت دیدم که چطور در میانه ی مجلس تلوتلو خوران به سمتم آمدی و در حالیکه به من تکیه میزدی گفتی " به گور مادرم خندیدم اگر امشب هرزگی نکنم  " ... و من نفهمیدم چطور از میان بازوانت فرار را بر قرار ترجیح دادم و با آن کفشهای خیلی سانتی از آنجا گریختم و حتی وقتی همسر یکی از دوستانت با لبخند گفت" امشب بگذار خوش باشن و بهشان سخت نگیر تو حال خودشان نیستند و نمیدانند چه میگویند " دلم میخواست با پدستان پر از خشمم تمام بزرک دوزکش را بهم بریزم و بگویم تو برو با همسرت هرزگی کن ...من در خانه ام تختی دارم و لباس خوابی ... بی جا و مکان نیستم که این میانه هرز بگردم و هرز بپوشم ...

من هیچ وقت جمعهای خانوادگیه دوستانت را دوست نداشتم . دوستانی که نگاهشان بوی شهوت میدهد و آب دهانشان همیشه آویزان ... دوستانی که چشمهای دریده شان به همراه لبهای چاک خورده شان بوی باتلاق و کثافت میدهد ....

پ . ن : من نمیگویم تقصیر از اوست . حتی نمیگویم تقصیر کیست ! من میگویم مرد باش تا بتوانم زن باشم .

پ . ن : راستش را بخواهید تقصیر از من است . از منی که از سر لجبازی شوم ترین بله ی دنیا را روانه ی لبانم کردم .....و هرگز با دل و جون برای این مرد زن نبودم ... 

دنیا همیشه و همیشه برگ آسی دارد که در بدترین شرایط بازی هم باشد آن را رو نمیکند . آنقدر می ماند و می ماند تا تو دچار توهمات بُرد شوی ... انوقت همچین برگ برنده اش را رو میکند که تو حتی نمیفهمی چه رُخ داده است ...

میترسم از اینکه دنیا هنوز برگ برنده اش را برای من نمایان نکرده باشد . زخمهای دلم وسعتش زیاد است دیگر تحمل باخت بیشتر را ندارم

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

نمیدانم . نمیدانم این گذر زندگی از سر تسلیم است یا چیزی بنام عشق ...

نمیدانم . نمیدانم لحظات دو نفره مان با چه حسی میگذرد ...

فقط آنقدر میدانم در اوج لحظات خصوصی مان غمی در دلم نمایان میشود که من با همه ی وجودم در پی سرکوب ان هستم . غمی که میدانم اگر نمایان شود تار و پود زندگیمان را به فنا می برد . می پوساند و رج به رج تمامی تلاشمان را برای گستردگی این زندگی را متلاشی میکند ...

فقط آنقدر میدانم من هنوز در انتهای تمامی شب ها دلتنگ نگاهی میشوم که مرا همه جوره طلب میکرد . نه تنها در زمان شادمانی ...بلکه در تمام لحظات زندگی ...

ایکاش نگاهت کمی بوی اشنایی میگرفت تا در نفس نفس زدنهای دو نفره مان از عطرش مست میشدم . مثل تمامی نفسهای اشنای سالیان دور ...

 

+ عشق را نمی شود به اجبار دعوت کرد . عشق باید خودش همچون میهمانی ناخوانده بیاید . درب منزل دلت را بصدا در اورد. تو بگویی کیستی و او چیزی در جواب نگوید . باز بپرسی کیستی ؟ و باز سکوت کند . درب را بگشایی . رو به رویت لبخند بزند . تو در چشمانت اشک جمع شود و لبخندش را در هاله ای خیس تجربه کنی . با اغوشی باز به اون خوشامد بگویی ... او را مهمان خانه ای کنی که هیچ منتظر امدنش نبود ...

نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

بین دختران فامیل من تنها عروسی بودم که لباس عروسم را خریدم. یادمه وقتی بهم پیشنهاد شد که بجای اینکه لباسی که دست چندمه را کرایه کنی مبلغ بیشتری میدیم و میخری و برای خودت نگه میداری و شاید بعدها که دختر دار شدی بعنوان یادگاری به اون بسپاری . خدا را چه دیدی ! شاید دختر خیالی از آن خوشش آمد و خودش نیز شب عروسی آن را پوشید .

لباس عروسم را خیلی دوست داشتم . بر عکس سرویس جواهرم ! آن حریر های پر چین . آن سنگهای زیبا .... و آن تکه دوزی هایی که چشم نواز بود . آن دوخت زیباتر ...همه و همه ش را دوست داشتم . روزی که برای پرو پوشیدمش وقتی آن خانم فروشنده پرده را کنار زد تا از پشت مرتبش کند ... وقتی مرا از توی آینه برانداز کرد دو دستش را بهم چسباند و ناگهای "وای " عمیقی کشید و لبخند عمیقتری ... با دست شانه های نحیفم را در دست گرفت و مرا به سمت خودش چرخاند . موهایم را روی شانه هایم جلو اورده بودم تا بتواند بندهایش را مرتب ببندد . آرام موهایم را به سمت پشت روانه کرد و باز نگاهم کرد . طوری با هوس نگاه میکرد که خجالت کشیدم .

گفت معرکه است معرکه ! دقیقا خود سیندرلا شده ای در این لباس . انگار برای خود خودت دوخته باشن . کمی از اینه خودم را نگاه کردم ... زیبا بود و زیبایم کرده بود . نفس عمیقی کشیدم و سینه هایم را ستبرتر کردم و زیباییش دو چندان شد . همزمان با این کارم خندید و گفت لباس زیرت را عوض کنی همه چیزش میزان است . تاج هم انتخاب کردم . یک تاج خیلی خیلی ظریف ! ولی تو جلو آمدی و گفتی تاج نباشد بهتر است . دوست دارم از این سنگهای ریزی که روی پیشانی می آید باشد . و با دست به سمت ویترین اشاره کردی . زن اما میخواست قانعت کند که تاج زیباتر است ولی تو قانع نشدی ... ولی ان هم زیبا بود . زیبا شده بودم . زیبا و خواستنی ...

روزی که نوبت آرایشگاه داشتم برای اصلاح و رنگ و ماسک برای آخرین بار گوشیم را چک کردم . منتظر یک معجزه بودم . معجزه ای که آن روز هیچ وقت رخ نداد ...

میدانی ! من همه ی این زیبایی ها را با دیگری میخواستم . من دوست داشتم وقتی حریر بلند لباسم را در دستم دارم دست دیگرم به دور بازوان او حلقه بسته باشد . من دوست داشتم وقتی نگاهی به چهره ام دوخته میشود چشمان عسلی روشن او باشد . همان اویی که تمام ارزوهایم در او خلاصه شده بود .

من دوست داشتم بند های مچ کفشم را او برایم ببندد و باز خیلی آرام پایم را نوازش کند و بگوید با این پاهای ظریف و کشیده آرام آرام به خلوت قدم گذاشته ای ؟ و من تنها بخندم و هی بخندم و هی بخندم ...

اما معجزه رخ نداد . او نیامد . من ماندم و دستهای مردانه ی تو ! من ماندم با همان حس اکراه نسبت به تو .. 

عروس شدم ! به قول خودت فرشته ای زیبا که زمینی شده . با آن سنگهای ریزی که به سلیقه ی تو حالا بین موها و پیشانی ام برق میزدند ...

عروس تو شدم ! عروس توئی که وقتی دستانت را به سمتم دراز کردی دستانم سرد سرد بود ...

عروس تو ! توئی که وقتی باریکی کمرم را در دستانت گرفتی تا مرا به سمت سالن هدایت کنی تمام من درد گرفت ....

منی که انگار زنجیر و گوی های فلزی و سربی به پاهایم بسته باشند . منی که لباسم مانند زره ای سنگین مرا درون خود حبس کرده بود . منی که دسته گلم همچون خاری چشمهایم را می سوزاند ... زخمی میکرد ... منی که خون به دلم شد وقتی درون جایگاه خود قرار گرفتیم تا بعقد هم در آییم ...

منی که همچون فیلمهای خارجی منتظر این بودم که او از درب وارد شود و میان حرفهای عاقد بپرد و بگوید من به این ازدواج راضی نیستم . ولی هیچ وقت کسی بین حرف عاقد و میان صیغه ی عقد جاری نشد . و من و تو خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم به هم محرم رسمی و شرعی و عرفی شدیم ...

بعد از جشن ! بعد از مراسم بزم خیلی خسته به سمت خانه مان روان شدیم . یادت هست ؟ درخواست پدرم این بود که خیلی زود عروسی کنیم . و تو گفتی همین حالا برای عروسی آماده ام و مادرم تنها دو ماه فرصت خواست تا جهازم را جور کند . خرد و ریزهای لازم را خیلی زود خریدیم و تو هم خانه ات را سپردی به دست نقاش و بنا تا دقیقا به شکل خانه ی تازه عروس و دامادی رنگینش کنند . خیلی زود همه چیز پیش میرفت ... و من هر روز و هر روز منتظر او بودم . اوئی که تمام خرت و پرت های پیش از آن را به ذوق زندگی در کنار او انتخاب کرده بودم . حتی برای خرید رو تختی نظر او را پرسیده بودم .

ولی نبود ...

درب اتاق خوابم به سمت تخت دو نفره ای باز میشد که او منتظرم نبود ...

تلخ ترین ! پر دلهره ترین ! سردترین ! شب عمرم را آن شب کنار تو تجربه کردم .

و به جرات میدانم که من تنها عروسی بودم که می ترسیدم از اینکه مهمانها بعد از عروس برون ترکم کنند و با تو در آن خانه تنها بمانم ...

گذشت و گذشت و گذشت ...

شبهای با تو و بی او یکی یکی گذشت ...

ترسها تبدیل به عادت شد و من بعدها فهمیدم باید تن بدهم . به تو ! به زندگی ! به اجبار و این فهمیدن برایم تاوان سختی داشت ...

امشب ولی خدا را شاکرم که بعده این همه سال این روزها از سر عادت با تو نفس نمی کشم . با تو نمیخورم . با تو نمی خوابم . با تو زندگی نمی کنم . خدا را شاکرم که این روزها دلتنگت می شوم . مشتاقانه به انتظار بازگشتت می مانم و حتی گاهی با شیطنت از تو میخواهم هر چه زودتر کار را پایان دهی و به خانه برگردی تا سکوت خانه مان را منتفی کنی ...

نیم ساعت قبل برایت نوشتم " برای که پول در می آوری وقتی زنت چشم انتظارت است " در جوابم نوشتی چشمی که مرا بطلبد برایش جان میدهم پول که هیچ ! و به فاصله ی کمتر از یک دقیقه نوشتی برای منزل چیزی نمی خواهی ؟ در راهم ...

+ زندگی پست و بلندی های زیادی دارد ! گاهی برای گذر از آنها باید همه چیزت را بدهی ... مرد ان است که حتی اگر همه چیزش را باخت از پا ننشیند ... من در زندگی زمانی فکر میکردم همه چیزم را باخته ام ولی حالا که فکر میکنم دلی داشتم که نباخته بودم . ولی این روزها با دل زندگی میکنم . با دلی که میتواند درک کند زندگی چقدر می ارزد ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط سراب نظرات () |

دو شب قبل میهمان داشتیم . دو تا از دوستانت به همراه خانواده هایشان ! هر کدام صاحب یک فرزند . یکی دختر و دیگری پسر ... شب خوبی بود . ولی تو هر زمان که با من خلوتی داشتی در گوشم نجوا میکردی که ایکاش زودتر بروند دلم ترا با تمام متعلقاتت میخواهد ! و من فقط و فقط لبخند میزدم و هر از گاهی ترا پی چیزی می فرستادم تا میهمانها خلوت ثانیه ای ما را بی حرمتی به خود ندانند ...

آخره شب از نیمه گذشته بود که ساز رفتن کوک کردن و خیلی سریع من و تو تنها ماندیم ! در خانه ای که تا حد زیادی شلخته و درهم شده بود . خواستم جمع و جور کنم که گفتی تو خسته ای برو دوش بگیر تا خستگی از تنت در برود من خودم همه را جمع میکنم بعدا مرتب کردنش با تو . منم قبول کردم ! حوله ی بدن را برداشتم و زیر دوش تمام خستگی ها را شستم . در آخر موهایم را چند دور پیچاندم و با گیره ی مو بر روی سرم مهار کردم ! حوله را پوشیدم و هنوز کمربندش را محکم نبسته بودم که دیدم روی زمین و هوا معلق شدم . با سرعت مرا از زمین بلند کردی و یک دور چرخاندی ! و با تمام نیرو به سمت کاناپه ی رو به روی تی وی رفتی !

نمیدانم چرا یک لحظه تصمیم گرفتی که با پرتاب مرا روی کاناپه بیندازی ... و من از آن لحظه تنها صدای شکستن شی ی در زیر سرم و سوزشی سخت را حس کردم ! ناخوداگاه دستم را به سمت سرم بردم که دیدم تکه هایی از شی ی چینی به همراه تکه های گیره ی سر زیر سرم است و بعد نم گرمی که بر دستم نشست . دستم خون آلود بود ولی نه زیاد ! با ترس مرا به سمت بالا کشاندی و دیدی پیش دستی که از چشمانت دور ماند و به لطف مرد میهمان روی کاناپه قرار داشت به چند تکه قسمت شده و گیره سر هم ....

کم کم شدت خونریزی بیشتر و بیشتر شد . با دقت لای موهایم را بررسی کردی . با دست دو بند انگشتت را نشان دادی و گفتی به این اندازه از پوست سرت شکسته و من با همه ی درد و سوزشی که داشتم با لبخند گفتم نگو شکسته بگو شکافته شده . سریع تکع ای پنبه ی بتادین زده را رویش گذاشتی و با روسری محکم مهارش کردی و اصرار کردی که سریع بریم بیمارستان . نفهمیدم چطور لباس به تنم پوشاندی .

وقتی در راهروی بیمارستان راه می رفتم خجالت میکشیدم . روسری که از پیشانی ام به سمت پس سرم رفته بود یک طرف ! منی که از فرط عجله فرصت نکرده بودم حتی سو..تی..ن ببندم و با سی... نه های لرزان در حال راه رفتن بودم یک طرف ! مضحک شده بودم و تو هم فقط و فقط میگفتی همش تصیر من است . ( خودت را میگفتی )

چهار بخیه آن شب کذایی بر سرم نشست . ولی قبل از آن بخشی از سرم که شکافته شده بود را تراشیدن و این واقعا درد ناک بود . حتی برای توئی که نظاره گر بودی . در آخر پانسمان و بعد بانداژ !

در راه خانه دست چپم را در دستت داشتی و یه بند میگفتی چرا من ندانسته این همه آسیب به تو میزنم ؟ آن بار که از سهل انگاری من دستت شکست و این بار هم که از حماقت من سرت ! و من باز با لبخند گفتم نشکست ! شکفاته شد ... و تو یک مشت محکم حواله ی فرمان ماشین کردی که همزمان صدای بوقش هم در آمد . ساعت نزدیک به سه و نیم نیمه شب بود که به خانه برگشتیم و تو خیلی سریع کاناپه را با شامپو فرش تمیز کردی . آن شب را تا صبح کنار تخت نشستی و سرت روی کف پای چپم بود و میگفتی تا مرا نبخشی سر بر نمیدارم ! و من هر چه میگفتم کاری نشده که بخواهم ببخشم ... ولی راضی ات نکرد ! و تا صبح بهمان شکل باقی ماندی .

دم ظهر بود که کارگری برای شستن کاناپه آمد . تو هم همراهش آمدی . وقتی لکه ی کم رنگ روی آن را دید پرسید فقط همین یکی باید شسته شود ؟ تو در جوابش گفتی حالا که آمدی همه را تمیز کن و او مشغول شد . تو هر از گاهی زیر چشمی نگاهم میکردی . چشمک میزدی و بوسه ای روانه ی نگاهم میکردی ! بعد به گوشیت اشاره کردی ( که یعنی برای تو می نویسم ) ثانیه ای بعد صدای پیامک گوشیم بلند شد . با نگاهی پر از کنجکاور باز کردم ! نوشته بودی ایکاش زودتر برود دلم ترا با تمام متعلقاتت میخواهد . ولی اینبار قول میدهم تمام چیزها را از سر راه خلوتمان بردارم !

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

میگویی سراب که باشی عطش تشنگی من پایان ناپذیر است

میگویی سراب که باشی من خیال پرداز می شوم

میگویی سراب که باشی من برای رسیدن به تو لحظه شماری میکنم

میگویی سراب که باشی به تو که رسم تمام باورهایم به باد فنا می رود

و من می مانم و تمام توهماتی که دوستشان دارم

و من می مانم و عطش سالیان دور

و من می مانم و سرابی که همه عمر عاشقانه از خدا طلبش کردم


***

چهار ماه و اندی میگذرد ! عید امسال برای من معنای دیگری داشت . خریدهای عیدم را عمیقا دوست داشتم . حتی آن شالی که تو با سلیقه ی خودت برایم خریدی نیز به دلم نشست . مخصوصا وقتی برهنگی ام را در خودش پیچید ! و من با بدنی نیمه برهنه در انتظار تائید تو بودم . مثل همان لحظه ای که انگشت سبابه ت را برای سکوتی مرگبار بر لبانم نهادی و من برای یک بوسه ی نفس گیر نفس کم آوردم !

حتی وقتی به پیشنهاد تو قرار گذاشتیم تا زمان دعای سال تحویل هر دو نفسمان را حبس کنیم در درونمان و چشمهایمان را ببندیم و برای ثانیه های دعا فقط به عشق فکر کنیم . به اینکه هر دویمان بعد از آن با نگاهی مملو از عشق به هم چشم بدوزیم و نگاهمان را متبرک کنیم به " عشق "!!! نمیدانم تا چه اندازه پیش رفته ایم . آنقدر میدانم که در انتظارت می مانم . برایت باب میلت غذا می پزم . لباسهایم را با وسواس انتخاب میکنم ... و تو ! آنقدر میدانم که برای رسیدن به من به نفس نفس می افتی ... وقتی لای در باز می شود تو مشتاقانه به اطراف می نگری و بعد یکنفس بوسه بارانم میکنی ... لباسم همیشه و همیشه دستخوش آماج هوسهای مردانه ات قرار میگیرد و هر کدام به گوشه ای رهسپار ! و دقایقی کوتاه زمان میخواهیم تا هر دو با هم نم آب گرم را بر تنمان تجربه کنیم .

***

 

این روزها که گذشت عاشق بودن را تمرین کردی . گفتی تو معشوق باش . کار عاشق ناز کشیدن است و کار معشوق ناز کردن . ولی دلدار باش . معشوق که باشی باید دل بستانی و دل بدهی . حتی با ناز . حتی با قهر . ولی معشوق باش و عشق را به تسخیر خویش در آور .

و من این روزها تمرین می کنم معشوقه بودن را ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

 

لابه لای تمامی ریخت و پاشهای خانه نشسته ام و تو هم مشغول حساب و کتاب اخر سال دفتری ! گاهی بقدری از این همه ریخت و پاش مستاصل میشوم که بلند بلند اهی از درون رها میدم و میشنوم که میگویی باز چه شد ؟؟؟؟

تمرکزی روی مدیریت کارها ندارم . کارهای سنگین و اصلی با کمک کارگر تمام شده و حالا خرد و ریز هایی مانده که باید خود پایانشان دهم . لباسهای زمستانی را نمیدانم کنار بگذارم یا نه ؟ در حالیکه سه چهار روزی میشود زمستان دوباره جلوس کرده و میل به رفتن ندارد ... بهاره ها را نمیدانم از چمدان در بیاورم یا نه ؟؟؟ کلا سر در گمم ...

داخل کمد و کشوها مرتب شده و منم با یک خروار لباسی که نمیدانم کجا جایشان دهم .... از لابه لای تمامی ریخت و پاش ها راهی باز میکنی برای رسیدن به من . مرا از بین تمامی مشغله های خانه تکانی می ربایی ... من اصرار میکنم به اینکه بگذار زودتر به این نکبت ها فیصله دهم ولی تو گوش نمیدهی و با مقاومت بی اساسم مرا از زمین جدا میکنی و در میان دستانت می نشانی !

میگویی این کارها تمام شدنی نیستن سراب .... در حالیکه مرا به سینه ی مردانه ات چسبانده ای لبهای داغت را حس میکنم و بوسه های بی وقفه ت بر روی شانه هاس نیمه برهنمه م ....

آرام بر روی تخت رهایم میکنی و من هنوز نگاهم به دیدگانت دخیل بسته ست !

ساعت از 11 نیمه شب هم گذشته . میخندی و میگویی وقت وقت خواب است و عشقبازی . لبخند میزنم . نور اتاق میرود ... کار تو میرود ... خانه تکانی من می رود ... و تو می آیی ...

در اغوشت جان میدهم . حریصانه می بوسی . حریصانه می بلعی طعم تمامی نفسهای پر هوسمان را .

.

.

.

.

صبح چشم باز میکنم در میانه ی آغوشت هستم . بوسه ای به سینه ت می نشانم وقتی جدا شدن بازوانت محکم تر از هر زمانی مرا به تو می چسباند .... دستهایت بازی خود را آغاز میکند ....

صدای تو ... صدای نفسهای من ... بی تابی هر دومان . همه را با هم که جمع میکنم می بینم من خود را این همه سال از معشوقه بودن محروم کرده بودم

معشوقه ی مردی پر عطش بودن که همیشه و همیشه عشق را با بوسه هایش پرورش میدهد و دست نوازشش بر جای جای بدنت میچرخد ... مردی که حتی از لابه لای کلام خاموشش می توان عشق را حس کرد و لمس کرد و بویید و بوسید .... مردی که تا به دیروز هوس باز می خواندی اش . حالا اسطوره ی زندگی تو شده ... مردی که تمام تلاشش را میکند تا بتو بفهماند ما زنده ایم به عشق ورزیدن .....

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |

فصل زمستان برای من با اینکه سرشار از سرمای ذاتیست گرم و صمیمی بود ...

یک سفر نابهنگام و خارج از برنامه ریزی هیجان این فصل را برای ما دو صد چندان کرد !!!

بعد از سالها شبها و ساعاتی را در هتل بسر بردیم و یک رازی در این شبهای دور از خانه و زندگی نهفته که نهایتا تمامش را تبدیل به ماه عسل میکند ...

تمام سعی مان را کردیم که ماه عسل تلخ بعد از ازدواجمان را در این سفر مظلومانه بطلبیم و خوش باشیم و در اخر با حسرت به زندگی فعلی برگشتیم

کمی برای انجام کارهای سنگین خانه دچار مشکل شده ام با این دست نافرمم

مرد خانه این شبها زودتر از هر شبی به خانه می آید و برای انجام کارهای خانه تکانی گاهی حتی از من پیشی میگیرد ... و به اجبار منم باید تحرکی از خود نشان دهم !

پی نوشت : چند روز قبل با من تماس گرفت . گفتم فراموشم کند . گفت اگر تو بتوانی من هم میتوانم . سکوت کردم و سکوت کرد . قطع کردم و او نیز دیگر تماس نگرفت ... و من دقایقی بس طولانی به حال هر دومان گریستم ...

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط سراب نظرات () |


Design By : Night Skin